قال في: حکایت مهر و قهر دولت و روحانیت « تورجان (برخی عبارات را با رنگ قرمز مشخص کرده ام که مرتبطند با عرایض بعدی من):
دولت بازرگان؛ انقلابی بودن یا نبودن؟
دولت مهدی بازرگان نخستین آوردگاه این چالش بود. مهندس بازرگان به عنوان یکی از بارزترین مظاهر دینداری و دین گرایی در عصر پهلوی، نخستین روشنفکری شد که در قامت یک دولتمرد به چالش با مرجعیت شیعه سوق داده شد. وی اگر چه از سوی امام خمینی به عنوان رییس دولت منصوب و مقبول از جانب شارع مقدس معرفی شده بود، اما دیری نپایید که با همان جسارت و زبان گزنده مخصوص به خودش به مصاف تقابل با امام خمینی رفت و آشکارا از برخی سخنان انتقادآمیز امام گلایه کرد.
در واقع نخستین چالش میان مرجعیت شیعه و مقامات عالی روحانی با دولت جمهوری اسلامی زمانی رخ داد که امام خمینی ترجیح داده بود در قم اقامت کند و در قامت یک مرجع تقلید و نه رهبر رسمی کشور به انتقاد از دولت منصوب خود بپردازد. هنوز قانون اساسی به تصویب خبرگان و مردم نرسیده بود و امام خمینی به عنوان رهبر انقلاب اسلامی و نه رهبر جمهوری اسلامی، از تداوم وجود نشانه های طاغوتی در ادارات دولتی گلایه کرده بود. این انتقاد امام با واکنش تند مهدی بازرگان رو به رو شد و رییس دولت موقت با صراحت لهجه ای که زبانزد بود از امام خواست به جای گلایه از دولت، به تهران برگردد تا جلوی چالش های بیشتر میان دولت و ایشان گرفته شود.
هنرور:
1. چکیده:
9 اسفند آیت الله خمینی طبق وعده ی قبلی به قم رفت، موسسان حزب جمهوری اسلامی از این امر ناخرسند بودند و این امر را برابر شکست خویش می یافتند، بنابرین با رسیدن ایشان به قم، اعلام کردند که یک هفته خوب است امام در فیضیه باشند و دیدارها آنجا صورت گیرد و در این شب ها هر شب یک نفر از شاگردان سخنرانی کند، بدین سان یکشنبه بهشتی، دوشنبه یاسینی، سه شنبه هاشمی رفسنجانی، چهارشنبه باهنر و پنجشنبه سید علی خامنه ای و جمعه هم هاشمی نژاد سخن راندند. بهشتی با ستایش آزادی شروع کرد و عدم تحمیل عقیده بر مردم را توصیه نمود، اما هاشمی پای تاریخ را پیش کشید و از این گفت که روحانیون همیشه در صف نخست مبارزات قرن اخیر قرار داشته اند و همواره قربانی چیزی شده اند که خود ساخته و پرداخته بودند و چرا این گونه باشد؟ و از سازماندهی روحانیون و لزوم تشکیلات منسجم نیروهای مذهبی گفت و صریحا آینده ی انقلاب را در گروی تشکیلات مقتدر به روحانیت دادن دانست.
این سخنان در حالی ایراد می شد که تنها یک روز قبل بر سر مزار مصدق نوه ی مصدق، هدایت الله با حضور طالقانی و سران مجاهدین و چریک های فدائی، انتلاف عظیم چپ گرایانه ای را به نام جبهه ی دموکراتیک ملی اعلام نمود که هم از آغاز قصد مقابله با انحصارگرایی حزب تازه تاسیس جمهوری اسلامی داشت.
آیت الله خمینی که هر دو گروه زعامت سیاسی اش را پذیرفته بودند و به احتمال زیاد در این دوره ی زمانی صادقانه باورش داشتند، گمان نمی کردند که آیت الله یک طرف را بر صدر بنشاند و یک طرف را براند، بل عدم ترجیحاتی از این قبیل را مفروغ عنه گرفته بودند که با برخاستن خروش "ضعیفید آقا!" تازه دلشان لرزید، چه آنکه هرچند اختلاف سلیقه ای آشکار با بازرگان داشتند، اما نهیب نا بهنگام قم آشکارا اولین طلیعه ی مرز کشیدن میان خودی و غیر خودی بودآن. هنوز هیات دولت به قم نرسیده بود تا سر دربیاورد چه شده، که نطق رادیویی آیت الله همه ی مردم را به پشتیبانی از دولت دعوت می کرد.
در نخستین عید آزادی کردستان گلگون به خون بود و ترکمن صحرا از پی آمد، و هنوز رفراندوم برگزار نشده، حرب خلق مسلمان و جنبش آذربایجان دردسر آفزید. در این میان رئیس شورای انقلاب را کشتند، خوزستان هم از در بی مهری در آمد، طالقانی در گذشت، بعثی ها به تکاپو افتادند و دولت موقت در همه سو از هیاهوها گم بود و در تکاپوهایی بود که مردمان داغ و پرشور نمی توانستند به اهمیت آنها توجه کنند و ناگاه حوصله ی پیرمرد – که کلا کم حوصله بود- سر رفت و گفت: کاری نکنید که به تهران بیایم، قلم ها را بشکنم، احزاب را ببندم.چوبه های دار را بر پا کنم و بکنم آنچه نباید کرد...و از قضا بازرگان کاری نکرد، جز آنکه چندباری با هیات دولت به قم رفت و بر خلاف آنچه برادر عزیزم گفت، صادقانه و مصرانه درخواست کرد که آری، بازگردید. و آیت الله هم قبول کرد، دولت مسجد سپهسالار را برایش آماده ساخته بود ولی او همیشه به خانه ای می رفت غیر از خانه ای که منتظر اوست، و آنگهی که سیره ی او به میهمانی رفتن و به دعوت و سفارش حرکت کردن نبود، باید میزبان استعفا می کرد و انقلاب دومی می شد تا مسافرت و مهاجرت رخ دهد، و آن هم با فریادی ناگهانی که عادت وی بود برای هر تغییری و گامی، و مثل همیشه غیر مترقبه پیرمرد که کسالت احوالش سکوتش را عادی می نمود، فریاد برآورد که امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.