‏نمایش پست‌ها با برچسب تقی هنرور شجاعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تقی هنرور شجاعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

شعری از پدرم: نوای و نایی درخورد خویش

هنرور: پدرم واپسین دفتر شعرش را هرگز انتشار عمومی نداد، اما تایپ شده اش را تکثیر نمود و به تعداد معدودی از کسان، نسخه ای داد. این واپسین دفتر شعر اشعاری از 1357 تا 1383 را در بر دارد، پس از این تاریخ پدرم به اشعار پیشین پرداخت و به ترجمه ی مقدار شگفت انگیزی از ادبیات آلمانی، اما اصراری بر سرودن که دلخوشی و عشق همه ی عمرش بود، نشان نداد، که همیشه معتقد بود شاعر و نویسنده کسی است که خواننده ی خوبی هم باشد و تشخیص دهد که چه زمانی دیگر آن شاعر و نویسنده ی پیشین نیست و از همان دقیقه دست از سرودن و نوشتن بردارد تا ماندگار شود و کار ارزشمند پیشینش را به کارهای زورکی بعدیش نیامیزد و نیالاید. علی ای حال این دفتر واپسین با یک نیایش آغاز می شود که تحول و سیر روحی و حالت درونی اش در سال های سخت و سنگین پس از انقلاب اسلامی را به بهترین بیانی نشان می دهد:


نه دردی اینهمه سنگین، نه شادی ِ چندین
نه هر برون ز توان ِ دگر
نوای و نایی درخورد ِ خویش می خواهم
نوای و نایی درخورد ِ خردجانی ِ خویش

سپیده است
و برف یاس و ستاره بر آب می بارد
بر آب ِ یاس و ستاره
من از شگرفی زیبایی تو مقهورم
من از شگرفی زیبایی تو می گریم
و چاره هایم بی چاره اند بر راهت

مرا به خُردی ِ من، طالع شو!
مرا به خُردی ِ بسیار ِ من به چشم درآ!
و رام چشم ترم کن برای دیدن خویش
بر آب های تپان بر خاک!




۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

از بابت پیام های تسلیت در ایمیل و گودر و هرکجا متشکر و  ممنونم از همه ی دوستان.
از آغاز رجب تا آغاز رمضان  - این مدت را در بیمارستان بود -
"من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود".
یادنامه آیة الله شریعتمداری را به این نیت نوشتم و درد سرهایش را به جان خریدم که ثوابش را لازم داشتم، به نیت شفای بابا نوشتمش. این غصه و قصه از این قرار بود:
دفعه ی قبلی سکته اش نذر حفظ کل قرآن را کرده بودم که برآورده شد و به معجزه می مانست که از توی فراموشی مطلق همه چیز نه تنها برگشت بلکه این دو سال اخیر روحیه و حافظه اش مانند روزهای پیش از بیماری عالی بود، من هم نذرم را ادا کردم.
دفعه ی قبل ترش هم نذر کرده بودم که یک ماه هر شب جوشن کبیر بخوانم، موثر بود. 
بیمارستان میلاد 1383

این بار این کار را برگزیدم و سه خواب در این باب دیدم، 
شبی که شروع کردم خواب دیدم رفتم که بروم سر خاک آقای شریعتمدار، در را که باز می کنم سید معمم پیری که من فکر کردم لابد آقای شریعتمدارند در را باز کرد و دلداریم داد و گفت برای والد معزز یا معظم دعا می کنم. بعد آقای بهجت را دیدم، پرسید سلامم را به امام صادق رساندی؟ و فرمودند: فرزند فراموش شده ی جدت را احیا کردی و شادش کردی. (از جهت مادری نسب من به موسی بن جعفر علیهما السلام می رسد و ابشان هم موسوی بودند). 
خواب دوم و سوم دیشب بود،
از ضعف و خستگی بعد از نماز عشا چرتم برد و دیروز که بیمارستان بودیم بابا خیلی خوب و آرام بود و البته چشمانش به سوی من بود ولی نمی دید ظاهرا و لب هایش را سعی می کرد تکان دهد و به نحو دل آزاری می لرزیدند و صوتی بر نمی آمد ولی من با او حرف زدم و واکنش نشان می داد، لحظه ای که گفتم: پدرجان، والله در زندگی تا به حال برای خودم چیزی از خدا نخواسته بودم، هرگز، اما 2 ماه است آنقدر با تضرع دعا کرده ام که اگر یک ذره قابل بودم و لایق، هر خواسته ای که می بود، به دست آمده بود و بر خدا سخت نیست که بر تنهایی م رحم کند" اشک از چشمانش روان شد. گفتم: شما غرور منید و افتخارم، اما به حضورتان محتاج ترم، بابای خوبی باشید و زود خوب شید. لبخند زد و به خواب رفت. بوسیدمش و در آمدم. مادرم هم کلی امیدوار و خوشحال شد. 
با این اوصاف خوب و امیدوارکننده دیشب پس از نماز عشا چرتم برد و خواب دیدم باز سر خاک آقای شریعتمدار دارم می روم که بگویم بادنامه کامل شد و 3 جلد شده که جلد 3 را واهمه دارم انتشار دهم. این بار خود معظم له را دیدم که بر خلاف من غمگین بودند و سریع مرا بغل کردند و گفتند از دست من کاری بر نمی آمد و الامن مضایقه ندارم که، چرا کاری نخواستی که شرمنده نشویم. از خواب پریدم و اصلا ذهنم نرفت سمت بابا و فکر کردم مثلا راجع به امور خودشان باشد که کاری بر نیامد از ایشان در دفاع از خودشان و ...
ساعت را که نگاه کردم 11 و 46 بود و دوباره هم خوابم برد و خواب دیدم که در زندان اوینم و به من می گویند ملاقاتی داری و می گویم نمی خواهم، می گویند خجالت بکش شیخ! پدرت آمده و من از خواب می پرم و اذان صبح است و سحری و نماز شفع و وتر را جا مانده ام . پس ازطلوع اولین تلفن زنگ می خورد و فکر می کنم کسی استخاره بخواهد اما مادرم برداشت و بعد گفت - و گریه نمی گذاشت بگوید. ...
گواهی فوت ساعت 11 و 46 را زده بود.

چرا یادنامه ی آقای شریعت مدار؟
قبر حضرت آیة الله العظمی شریعت مداری قدس الله نفسه الزکیة

زمانی که در حسرت حوزه و آرزوی طلب و طلبگی می سوختم و پدرم منعم می کرد و اذنم نمی داد، حتی یک بار قم رفتن را روا نمی داشت، یک صبح جمعه که بعد از طلوع خوابیده بودم با جدیت و عجله بیدارم کرد و گفت لباس هایت را تنت کن، برویم قم. گفتم چطور؟ گفت بپوش. در این برهه ی زمانی سخت در رنج بود و اعصابش پریشان بود و خلقش تنگ و لذا اطاعت نمودم. 
به حرم که رسیدیم شکست و دیگر از آن جدیت و مقاومت و شدت و خویشتنداریش نشان نبود، با چنان تضرع و گریه ای به درون رفت و چنان دو جوی اشک بر چهره اش جاری بود که هر تکدر مرا نیز شست و برد، بل طاقت نداشتم اینچنین ببینمش، نشستم در آن فرو رفتگی بین دو در مقابل ضریح اما چنان از حالت بابا دلم سوخته بود که نمی توانستم زیارت نامه را با حضور قلب بخوانم. پیرمردی معمم و با هیبت نیز توجهش سخت به او جلب شده بود و وقتی بابا خواست از حرم خارج شود، پیرمرد به اطرافیانش اشاره نمود و کمکش کردند و برخاست و با کمک آنان هم راه می آمد و بابا در حال زار زدن و بوسیدن در بود که سید معمم به او رسید و بر شانه اش زد و من هل شدم، گفتم یعنی چه کار دارد؟ آخر در آن سال ها بابا احتمالا نقض همه ی قواعد را کرده بود که با پیراهن رنگاررنگ و ریش تراشیده و خلاصه خیلی شیک و پیک به قم آمده بود. من هم شتافتم به نزدیکی شان. بابا هم شوکه شده بود احیانا. 



سید گفت: اولا اشتباه نگیر، من خمینی چی نیستم و از وعاظ السلاطین و دارندگان پاس هم نیستم، من شاگرد و خادم و نوکر آقای شریعتمدار بودم...و این کلمه را به لهجه ی خاصی ادا نمود که من شرمدارشنیدم.
ادامه داد: من مرجع زاده ام و لای مراجع بزرگ شده ام و به هر حال تجربه ای دارم...این تجربه به من میگه که حاجتت را گرفته ای و به خودم اجازه میدم که بهت بگم: همین الآن بدون درنگ مراجعت به موطنت می کنی و دیگر شلوغ هم نکن. خواستی چیزی بخونی یه فاتحه برای ولی نعمت من بخون...برا آقا شرمدار، که افتخار نوکریش رو به دنیا نفروختم...برو


و بابا هم انگار هیپنوتیزم شده بود و به هر حال با اطمینان صددرصد و خوشحالی از حاجت روا شدن و الحمد لله گفتن و شکرا لله  گفتن در راه بازگشت از یک طرف خوشحالم کرده بود و از یک طرف در درون خودم می لرزیدم که نکند روا نشده باشد و بعید بود روا شده باشد...که در این صورت بابا دیگر کاملا زده می شد. رسیدیم تهران و قدرت الهی کار خودش را کرده بود و نمی بایست تعجب داشته باشد و اقلا اعتقادات موید این امور است ولی آن سید و آن نامی که نمی فهمیدمش برایم معما شده بودند. 
سال بعد این سید به ولی نعمتش پیوست و آقایش، و اول بار است که خاطره و معمایش را باز می گویم، خاطره ای و ماجرایی که بر من بچه سال سخت اثر نهاد و عمیقا ماندگار شد...و خوشحالم که نوشته ی او را منتشر نمودم و آقایش را به هم نسلانم معرفی نمودم...تشکری نیز شاید باشد...که این خاطره ولو موضع بابا را عوض نکرد ولی وضع را بهتر کرد و مخالفت با آخوندی تبدیل شد به مخالفت با آخوندهایی خاص...
From یادداشت ها و برداشت ها

پدرم شرط کرده بود که آن سید را پیدا کنم و از راهنمایی ش استفاده کنم و من هم وفا کردم اما پس از درگذشت او به خواست بابا که برگردم این جواب را دادم:
من آسان نامدم، کآسان روم
چرا زین آستان اینسان روم
برای حق من اینجایم، پدر
مگر حق رفته تا بی آن روم
خداوند رحمت کند حضرت آیة الله سید رضا صدر قدس الله نفسه الزکیة را که پدرم اینچنین تحت تاثیرش قرار گرفته بود و خدا رحمت کند آقای شریعتمدار را که آن مرحوم آنطور به او افتخار می کرد و خدا رحمت کند پدرم را که بیماریش باعث احیای این دو بزرگوار شد و خدا را شاکرم که توانستم نسخه ی منقح و معلّقی از نوشته ی آقای صدر راجع به آقای شریعتمداری را تهیه کنم و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

اللهم اغفر لی و لوالدی
و ارحمهما کما ربیانی صغیرا
و اجزهما بالاحسان احسانا
و بالسیئات غفرانا

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

انا لله و انا الیه راجعون... بابام رفت

شاعر شب های شعر دیگر به صبح نرسید
From یادداشت ها و برداشت ها












نسخه ی الکتریک کتاب "ایامی چند" را اینجا مطالعه یا دریافت نمایید، یا همین بخش مربوط به پدر را ذیلا بخوانید


اشاره: در چند نوشتار گوناگون و عمدتا با انگیزه ی اتوبیوگرافیک، به اقتضای تضمن و التزام ایام و احوالم بر آلام و اعمالش و در خورد همین پیوستگی و همبستگی، نقشی از پدرم قلمی کرده ام و فرصت بازنگری و رخصت بازنگریش را نیافته ام، مضافا که در صدد نگارشی تفصیلی به عنوان شناخت نامه ی وی بوده ام که با مدد از نگرشی تحلیلی و در ساختاری متناسب و برنامه ای دقیق می بایست زمانی جامه ی فعلیت پوشد، اما فعلا که من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود، این بخش از بخش نخست کتاب "ایامی چند: را که پیشتر در همین وبلاک آورده بودم (+) بازنویسی کرده و تقدیم می کنم. لازم به توضیح است که بازنویسی این سطور و تحریر مجدد این فصل از کتاب ایامی چند، در لحظات سخت و سنگینی در حال انجام است که بیمارستان خبری از پس خبری می دهد، که همه تکراریند: ارگانی دیگر از کار باز ایستاد! حال آنکه دو هفته ی پیش سخن از همین خاطره ها می کرد و خاطرش به همین ها خرسند می شد و خرسند می کرد و به رسم دیرینش در خرسندی امیدش دو چندان می شد و با خویش وعده ی کارهای سترگ می کرد و مهم نیست که دیگر نمی توانست، زیباست که پس از 10 سال فلج بودن بدن از سینه تا انگشت پا نقشه بکشی که به قدرنشناسانی که عاشق آنانی چه خدمت های بی مزد و منت دیگری کنی و حتی یک بار از این مخدومان بی عنایت به یک یارب مباد یاد نکنی. و به ظاهر – و ظاهر گاه چه دور از باطن است) مگر سرفه هایی نه چندان شدید مشکلی نداشت، آیا باور می توانستم کنم که این سرفه ها نشانه ی مرگ ریه هایند و تنها ثلثی از آنهاست که نفس می کشد و دو ثلث آنها در حالی که روحیه اش من غمگین را شاد و آرام می کند، در خون مانده و مرده سخت و سفت شده و قلب بی کرانش را دارند می فشارند و جایی برای گذر عشقش به آدم و عالم نگذاشته اند؟ آیا باور می توانستم کنم که روحش می خندد و تنش دارد می میرد، که نگاهش به فرداهایی سرشار از زحمات و خدمات است، اما راهش روزهایی انگشت شمار را هم برنتافت تا فرزند سال ها ندیده اش که می رسد، بیگانه نباشد؟ آیا این دست هایی که از ورم زخمینند همان ها نیستند که هنگام رفتن به بیمارستان مردد بودند که کدام دفتر و چند مداد به همراه ببرند؟ آیا این سینه ای که جدا از دستگاه ها و ابزارها و کارها و رسیدگی ها، از جنبش ناتوان است همان آیینه ای نیست که کینه را مهر باز می نمود و آن قلبی که یکی در میان و تا حواس کسی نیست به بازی گوشی کار خود را رها می کند همان نیست که آنقدر برای دیگران تپیده و برای دیگران به درد آمده که شاید هرگز یادش نیفتاده که برای این بدن باید کار کند؟ آیا این چشم ها که از نگاه خالی اند همان ها نیستند که مرا حتی در روزگاران دوری و مهجوری تا هر کجا بی پلک زدن دنبال می کردند؟ همان ها که از میله های زندان هم عبور می کردند و در روی دربایستی آنها بود که نشکستم؟ همان ها نیستند که اینقدر از دیدن من بی خیر و بی مصرف، از جان و هیجان مالامال می شدند و تازه جبران جان و هیجان من بی جان و توان را می کردند؟ همان ها که هرگاه کلید به قفل در می انداختم پیش از خود در بر من باز شده بودند و به پیشوازم آمده بودند؟ خیلی حالم بده...بقیه اش را بعدا بلکه بنویسم





2. پیش درآمد ایرانی: نقشی از پدری ایرانی



به سال 1360 در تهران دیده بر ایران گشودم و هنوز چشمانم به نور خوی نکرده بود که آنها را بر جهان گشودند. بدین سان مگر دو سه خاطره ی پراکنده و آشفته، محتوای حافظه ام عاری و خالی از یک آغاز ایرانی ست و این خلاء در آلمان هم که خویش را هم از آغاز در آنجا به یاد دارم، چندان استدراک نشد. گمان می رفت که پیوستن پدر به ما- من و مادر- این خلائی را که اینک امتدادی بسزا یافته بود، چاره کند، امّا پدر چنان سرخورده و خسته خاک خویش را به ترک گفته بود که مگر غربت و خاطره چیزی ره توشه ی خویش نیاورده بود و بدین سان من نیز در کودکی چیز چندانی از پدر نمی دانستم و با آنکه شاعری توانا و روشنفکری پخته بود، امّا دیگر سپر انداخته بود و گویی که نمی خواست مرا هم دچار نبرد نافرجام و بی انجامی کند که میان ایران آن روز و جهان آن روز در افتاده بود، چرا که او بیش از هرکس به قربانیان این نبردها نزدیک بود، آری او خودش نیزقربانی بود.




ادامه

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

پدرم .....نقشی از پدرم..

اشاره: در چند نوشتار گوناگون و عمدتا با انگیزه ی اتوبیوگرافیک، به اقتضای تضمن و التزام ایام و احوالم بر آلام و اعمالش و در خورد همین پیوستگی و همبستگی، نقشی از پدرم قلمی کرده ام و فرصت بازنگری و رخصت بازنگریش را نیافته ام، مضافا که در صدد نگارشی تفصیلی  به عنوان شناخت نامه ی وی بوده ام که با مدد از نگرشی تحلیلی و در ساختاری متناسب و برنامه ای دقیق می بایست زمانی جامه ی فعلیت پوشد، اما فعلا که من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود، این بخش از بخش نخست کتاب "ایامی چند: را که پیشتر در همین وبلاک آورده بودم (+) بازنویسی کرده و تقدیم می کنم. لازم به توضیح است که بازنویسی این سطور و تحریر مجدد این فصل از کتاب ایامی چند، در لحظات سخت و سنگینی در حال انجام است که بیمارستان خبری از پس خبری می دهد، که همه تکراریند: ارگانی دیگر از کار باز ایستاد! حال آنکه دو هفته ی پیش سخن از همین خاطره ها می کرد و خاطرش به همین ها خرسند می شد و خرسند می کرد و به رسم دیرینش در خرسندی امیدش دو چندان می شد و با خویش وعده ی کارهای سترگ می کرد و مهم نیست که دیگر نمی توانست، زیباست که پس از 10 سال فلج بودن بدن از سینه تا انگشت پا نقشه بکشی که به قدرنشناسانی که عاشق آنانی چه خدمت های بی مزد و منت دیگری کنی و حتی یک بار از این مخدومان بی عنایت به یک یارب مباد یاد نکنی. و به ظاهر – و ظاهر گاه چه دور از باطن است) مگر سرفه هایی نه چندان شدید مشکلی نداشت، آیا باور می توانستم کنم که این سرفه ها نشانه ی مرگ ریه هایند و تنها ثلثی از آنهاست که نفس می کشد و دو ثلث آنها در حالی که روحیه اش من غمگین را شاد و آرام می کند، در خون مانده و مرده سخت و سفت شده و قلب بی کرانش را دارند می فشارند و جایی برای گذر عشقش به آدم و عالم نگذاشته اند؟ آیا باور می توانستم کنم که روحش می خندد و تنش دارد می میرد، که نگاهش به فرداهایی سرشار از زحمات و خدمات است، اما راهش روزهایی انگشت شمار را هم برنتافت تا فرزند سال ها ندیده اش که می رسد، بیگانه نباشد؟ آیا این دست هایی که از ورم زخمینند همان ها نیستند که هنگام رفتن به بیمارستان مردد بودند که کدام دفتر و چند مداد به همراه ببرند؟ آیا این سینه ای که جدا از دستگاه ها و ابزارها و کارها و رسیدگی ها، از جنبش ناتوان است همان آیینه ای نیست که کینه را مهر باز می نمود و آن قلبی که یکی در میان و تا حواس کسی نیست به بازی گوشی کار خود را رها می کند همان نیست که آنقدر برای دیگران تپیده و برای دیگران به درد آمده که شاید هرگز یادش نیفتاده که برای این بدن باید کار کند؟ آیا این چشم ها که از نگاه خالی اند همان ها نیستند که مرا حتی در روزگاران دوری و مهجوری تا هر کجا بی پلک زدن دنبال می کردند؟ همان ها که از میله های زندان هم عبور می کردند و در روی دربایستی آنها بود که نشکستم؟ همان ها نیستند که اینقدر از دیدن من بی خیر و بی مصرف، از جان و هیجان مالامال می شدند و تازه جبران جان و هیجان من بی جان و توان  را می کردند؟ همان ها که هرگاه کلید به قفل در می انداختم پیش از خود در  بر من باز شده بودند و به پیشوازم آمده بودند؟ خیلی حالم بده...بقیه اش را بعدا بلکه بنویسم
نسخه ی الکتریک کتاب "ایامی چند" را اینجا مطالعه یا دریافت نمایید، یا  ذیلا بخوانید



۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

صدای پدرم امروز خیلی ضعیف تر شده

ده شب شعر در انستيتو گوته مهرماه ۵۶
برای شنیدن فایلهای صوتی مربوط به شبهای شعری که درمهرماه سال۱۳۵۶ در انستيتو گوته برگزار ‌شد؛ بر روی اسامی شعرا یا نویسندگان رایت کلیک کنید و گزینه‌ save target as را انتخاب کنید.


شب اول
رحمت الله مقدم مراغه ای، بيان نامه هيأت دبيران موقت کانون را می خواند.
سيمين دانشور در مورد مسائل هنر معاصر سخنانی ايراد می کند.
شعرخوانی:

شب دوم:
منوچهرهزارخانی راجع به ضرورت آزادی قلم و فشار و اختناق موجود در فضای فرهنگی آن روزگار سخن می گويد.
شعرخوانی:

شب سوم:
شمس آل احمد در مورد تاريخچه «کانون نويسندگان ايران» سخن می گويد و به موارد سانسور صريحا اشاره و آنها را بر می شمرد.
بهرام بيضايی پيرامون موقعيت تئاتر و سينما سخن می گويد. شايد اين سخنرانی را بتوان در زمره اولين اشاراتی دانست که سانسور را تنها منحصر به دولت نمی داند و عنوان می کند که می توان افکار عمومی را همواره در سطحی قرارداد که خود اين وضعيت مانع رشد فرهنگی شود و خود افکار عمومی نيز در زمان هايی نقش سدی را در برابر تحول ايده ها و انديشه های مترقی بازی کنند.
شعرخوانی:

چهارمين شب:
زنده ياد غلامحسين ساعدی «پيرامون شبه هنرمند» سخن می گويد، ساعدی، شبه هنرمند را کسانی می نامد که با حاکميت و سيستم موجود همکاری می کنند.
شعرخوانی:

شب پنجم:
باقر مؤمنی پيرامون سانسور و عوارض راجع به آن سخن می گويد.
شعرخوانی:

شب ششم:
صحبتهای هانس بیکر و بیانیة هیئت دبیران موقت کانون نویسندگان ایران
شعرخوانی:
هوشنگ گلشيری در آن زمان برای اولين بار موضوع «جوانمرگی در نثر معاصر فارسی» را مطرح می کند، گلشيری می گويد. «بسياری از نويسندگان ايرانی، هيچگاه فرصت نکردند که در شرايط مطلوبی قلم بزنند، اين شرايط نامطلوب اجتماعی همواره آنان را در حداقل ظرفيت خلاقه خود قرار داده است.»چنين مقوله ای در آن برهه زمانی به دليل بديع بودن نگاه به اين مقوله بسيار مورد توجه مخاطبان قرار می گيرد.

شب هفتم:
اسلام کاظميه که از بنيان گذاران کانون نويسندگان ايران و عضو اعضای مؤسس کانون بوده است، پيرامون تاريخچه کانون نويسندگان و ارتباط آن با قانون اساسی سخن می گويد.
داريوش آشوری در سخنرانی خود با عنوان«شعر آزاديست» قلمرو آزادی درونی انسان را در شعر مطرح می کند
شعرخوانی:

شب هشتم:
زنده ياد مصطفی رحيمی پيرامون «فرهنگ و ديوان» سخن می گويد و بحث «ديوان سالاری» را پيش می کشد.

با سپاس بیکران از مؤسسه نابینایان رودکی که نوارهای ضبط شده این شبهای شعر را در اختیار کتابخانه گویا قرار دادند. متأسفانه نوار شبهای نهم و دهم در دسترس نیست.
متاسفنه نوار شب های نهم و دهم در دسترس نیست.