ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

با ديدگان بسته دور را مي ديدم، آينده را مي ديدم

یادنامه ی
آیة الله العظمی شریعت مداری قدس الله نفسه الزکیة
مقاله ی یازدهم
محمد کاظم شریعتمداری
هنرور: ویرایش متن و برجسته سازی ها و تاکیدات از من است و در منبع یافت نمی شود

در زندان ولایت فقیه:

روایت تلخ آیت الله صدر از برخوردهای غیرانسانی با آیت الله شریعتمداری


بسم الله الرحمن الرحيم
نوشته ‏اى كه در پيش رو داريد جزوه گونه‏اى است كه مؤلف آن تحت عنوان " در زندان ولايت فقيه" با قلمى شيوا ورسا به تحرير در آورده‏اند، ومنعكس كننده بخشى از تاريخ ايران مى باشد و گوياى گوشه ‏اى از بيدادگري هاى كسانى است كه بنام روحانيت بر مقدرات ملت ومملكت حاكم شدند ومى تواند سندى از اسناد تاريخ تاريك ايران باشد. مجله " ديدگاه" قبلا اين مقال را در شماره ششم خود به چاپ رسانده است ولى اكنون بنابر احساس وظيفه واحياى نام مرجع گرانقدرى كه بيش از همه براى جلوگيرى از انحرافات احتمالى به مقاومت برخواست مرحوم حضرت آيت الله العظمى سيد كاظم شريعتمدارى كه اين روزها سالگرد رحلت مظلومانه ايشان مى باشد وى از معدود شخصيت هايى بود كه در راه رشد فرهنگى جامعه اسلامى با تأسيس مؤسسات فرهنگى وهمچنين مجلات مفيد همچون ،" نسل نو" و" پيام شادى" خدمات ارزنده‏اى به جوانان وكودكان فارسى زبان نمودند وبا برپايى مدارس براى پذيريش دانشجويان علوم دينى ازخارج كشور تلاش‏هاى وافر وبى نظيرى را نمودند.
اين بار نوشته زير را بصورت مستقل در سايت مجله منتشر مى كنيم تا مردم عزيز وبويژه جوانان برومند كشور بدانند كه در دو دهه اخير بر سر روحانيت اصيل ومستقل شيعه چه آمده است.
مرحوم آیت الله سید رضا صدر
آیت‌الله العظمی سید رضا صدر (۱۳۰۰ در مشهد-۱۱ آبان ۱۳۷۳ در قم
اين نوشتار توسط مرحوم حضرت آيت الله سيد رضا صدر كه از ياران ونزديكان مرحوم مظلوم آيت الله شريعتمدارى بوده‏ اند نوشته شده است كه درباره شخصيت آيت الله سيد رضا صدر در زير مى خوانيم كه:
  • حضرت آيةالله آقاى حاج سيد رضا صدر(قدس سره الشريف) حدود سال 1340هجرى قمرى در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود , وى فرزند حضرت آية الله العظمى آقا سيد صدرالدّين صدر(ره) يكى از زعماى ثلاثه حوزه علميه قم پس از وفات مرحوم آية الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم الحائرى يزدى(ره) و نوه دخترى حضرت آية الله العظمى حاج آقا حسين طباطبائى (ره) كه يكى از مراجع بزرگ بشمار مىرفت, مىباشد.
  • حضرت آقاى صدر(ره) تحصيلات مقدماتى وسطح ومباحث عالى فقه واصول را نزد والد بزرگوارش وحضرت آيةالله العظمى آقاى بروجردى(ره) وحضرت آيةالله آقا شيخ مرتضى حائرى(ره) وعلامه طباطبائى (نويسنده تفسير الميزان) وديگر بزرگان علم وادب فرا گرفت ودرسنين جوانى به مقام عالى اجتهاد نائل گرديد.
  • وى از همان اوان تحصلات همواره به درس وبحث وتزكيه وتهذيب نفس اشتغال داشته وهيچگاه عمر خويش را در راه بطالت وبيكارى هدر نداد, از اين روآن بزرگوارازاساتيد ارجمند ومحققان برجسته ونويسندگان برازنده حوزه علميه قم محسوب مى گرديد.
  • آن جناب در طول زندگيش خدمتگذار اسلام ومسلمين ومردم محروم وخانواده‏هاى مستمند بوده ونسبت به مراجع تقليد شيعه ومرزبانان قرآن ومكتب اهلبيت (ع) بى نهايت احترام قائل بود.
  • روانشاد سيد رضا صدر حسب الامر مرجع عاليقدر حضرت آية الله العظمى آقا سيد كاظم شريعتمدارى (رضوان الله تعالى عليه) در سال 1340 شمسى از قم به تهران رحلت اقامت افكند ودر مسجد امام حسين(ع) واقع در ميدان امام حسين تهران به اقامه نماز جماعت وتدريس وتاليف پرداخت.
  • آن مرحوم سنين متمادى در شبهاى پنجشنبه براى طلاب علوم دينى حوزه علميه قم در زمينه‏هاى اخلاق درسهائى تحت عنوان(استقامت),(دروغ) و(حسد) تدريس مىكرده است كه مكرر به چاپ رسيده است. تاليفات چاپ شده مانند:
دروغ، حسد، زير درختان سدر ( مجموعه داستان)، زن وآزادى، راه على(ع)، راه محمّد(ص) ودر زندان ولايت فقيه و امثال آن به علاوه مقاله‏هائى كه به فارسى وعربى در مجله‏ هايى امثال(مكتب اسلام) وغيره نگاشته است.
  • حضرت آية الله معظم آقا سيد رضا صدر(ره) پس از عمرى تلاش وكوشش در راه علم وفضيلت وتربيت شاگردان ونوشتن كتاب وجهاد در راه خدا چراغ زندگيش خاموش ودر زادگاهش كنار مرقد مطهّر حضرت فاطمه معصومه(س) آرام گرفت.
  • يادش گرامى ونامش جاودان
هنرور: تورجان هم در ضمن مقاله ای که در باب امام موسی صدر نگاشته به برادر بزرگ تر و نامه اش اشاره می نماید(کاش جنازه پیرمرد را بدهند!) :

...برادر بزرگ موسی، آیت الله سید رضا صدر بود که مدتی در مسجد امام حسین تهران نماز می خواند. سید رضا صدر نیز همانند برادر کوچکش آقا موسی در نویسندگی زبردست بود و کتاب های مذهبی متعددی نوشته است.
وی پس از انقلاب از منتقدین مهم جمهوری اسلامی شده و در سال ۱۳۶۵ از سوی مرحوم آیت الله شریعتمداری موظف گردید که بر جنازه این مرجع تقلید متنفذ و منتقد جمهوری اسلامی نماز بگذارد. ولی از سوی مأموران وزارت اطلاعات بازداشت شده و یک شب زندانی شد. آیت الله سید رضا صدر پس از آزادی از زندان، نامه شدیداللحن و ادیبانه ای علیه مقامات وقت جمهوری اسلامی نوشت. آیت الله حاج سید ابوالفضل زنجانی دیگر روحانی منتقد نظام نیز وصیت کرد که حاج آقا رضا صدر بر پیکر وی نماز گذارد. سید رضا صدر در سال ۱۳۷۱ درگذشت و در حرم حضرت معصومه به خاک سپرده شد. در مجلس ترحیم وی در مسجد اعظم قم، مرحوم سید احمد خمینی که حاج آقا رضا صدر، دایی همسرش بود، با آیت الله منتظری برای آخرین بار برخورد کرده و دقایقی به طور صمیمانه گفتگو کرد. این نخستین دیدار این دو پس از رحلت امام شمرده می شد.
به هر حال حاج آقا رضا صدر موفق نشد که برادر کوچکش موسی صدر را بیابد.
    .

    بسمه تعالى
    در زندان ولايت فقيه

    هفده ‏شب از چنته ماه رجب بيرون ريخته شده بود وتعطيلات نوروزى پايان يافته بود وشام شنبه با هيجدهم رجب 1406 با شب يكشنبه دهم فروردين 1365 هم‏آغوش بودند ومن در اثر كسالت در تهران مانده به قم نرفته بودم واز انجام برنامه‏ام كه بايد روزهاى تحصيلى را در حوزه علميه بگذرانم، محروم بودم چون درسها از شنبه شروع ميشد واز اين شروع بهره‏اى نداشتم ولابد شاگردانم خوشحال بودند.
    ساعت از ده گذشته بود كه زنگ در به صدا در آمد، در خانه باز شد وآقايان حاج سيد جلال امامى وحاج مير جليل منيبى وحاج موسى شيخ‏زادگان وحاج مهدى‏دواتگران وحاج اكبرمراغه‏چى، پنج تن بودند كه درون خانه شدند، دو عدد پنج وهفت در ميان يكانهاى اعداد، قابل بخش بر دو وسه وچهار نيستند ونصف صحيح وثلث صحيح وربع صحيح ندارند.
    اين پنج تن چنين گفتند: آمده‏ايم كه وصيت شفاهى مرجعى عالى مقام را كه در بيمارستان بسترى است وما اصفا كرده‏ايم شهادت دهيم:
    مرا در قم در حسينيه‏ام غسل دهيد، آقاى صدر بر من نماز بخواند ومرا در حرم دفن كنيد واگر نگذاشتند در حسينيه‏ام دفن كنيد… ودر ضمن سخن در باره نويسنده اظهار لطفى كرده سخنى گفته بودند كه بمن‍زله دليل بر وصيتشان بود كه از نوشتن خودداري ميشود.
    آقاى امامى داماد آنحضرت ميباشد ودانشورى است عاليمقام، آقاى منيبى عموزاده آنحضرت وبرادر همسرشان وبازرگانى است امين، بقيه آقايان از دوستان نزديك آنحضرت ودر زمره بازرگانانند.
    (2)
    دو شبى از اين قضيه گذشت كه به عيادت آنمرد بزرگ رفتم كه در بيمارستان مهرداد در بخش (سى سى يو) بسترى بود. بالابر مرا به طبقه چهارم برد. آقاى حائرى برادر بيمار معظم درب سالن (سى سى يو) را براى من گشود و به اتاق بيمار … راهنمائيم كرد. تخت بيمار را خم كرده بودند تا بتواند تكيه بدهد. وسيله‏اي براى راحتى تنفس بر بينى او گذارده بودند. تلويزيون بالاى سر از سلامتى قلب وزنده‏دلى وى خبر ميداد ولى قلب سالم با وجود آنكه كليه راست را بيمارى فرا گرفته بود واز كبد گذشته به ريه سرايت كرده بود، چه مىتواند بكند؟ قلب فرمانده است، وقتى سربازان فرمانده بيمار ونا توان باشند، كارى از دستش ساخته نيست.
    سرطان كليه راست را تسخير كرده واز كبد گذشته سپاهيانش وارد ريه شده‏اند بطوريكه آسانى تنفس را از بيمار سلب كرده وبيمار را به سوى مرگ مىبرند وقلب از دفاع ناتوان است.
    (3)
    ديدگان روشن‏بين ودورانديش بيمار روى هم بود ولى بخواب نرفته بود، شايد ديگر نميخواست جهان وجهانيان را ببيند.
    آقاى حائرى برادر را صدا زد وگفت: آقاى صدر آمده‏اند…. ديدگانش باز شد وبا لبخند شيرينى كه ويژه حضرتش بود سلام مرا پاسخ داد. مبلى كه در گوشه اتاق قرار داشت به كنار تخت كشيده شد، بر آن نشستم. از عيادت كردن من خشنود شد چون غريب بود وارادتمندان ودوستانش از عيادتش ممنوع بودند با آنكه عيادت مريض در اسلام محمدى مستحب است واز سنن اكيده اين دين است.
    چرا چنين كردند؟ چرا عيادتش را ممنوع ساختند؟ اگر مردم از او عيادت مىكردند چه ميشد؟ او كه قدرت بر سخن نداشت.
    چرا نگذاشتند پسرش در دقايق واپسين عمر پدر، چند كلمه‏اى با پدر سخن بگويد؟ اگر اين پسر با اين پدر سخن مىگفت چه ميشد؟ آيا اين عدل اسلامى است؟!
    سخنم را با بيمار معظم چنين آغاز كردم:
    اجازه بدهيد هفت سوره حمد براى شفاى شما بخوانم وحمدها را خواندم ولى از شفا اثرى نديدم ومعجزه‏اى لازم بود كه از دست من وامثال من ساخته نيست.
    سوره‏هاى حمد كه به پايان رسيد با چهره‏اى گشاده به من اظهار مهر كرد وفرمود: خيلى ممنونم بدين بسنده نكرد وگفت: خيلى مرحمت فرموديد. آنگاه سخن از سفر درمانى به اروپا با نزديكان ايشان به ميان آمد، معلوم شد رهبر موافقت نكرده است. چرا؟ اگر مىرفت به اروپا چه ميشد؟ او ديگر تاب وتوان مصاحبه وملاقات نداشت.
    از سنن اسلام محمدى است كه عيادت كننده نزد بيمار كمتر بماند مگر آنكه بيمار خودش بخواهد ملاقات طول بكشد ولى پزشكان اجازه نمىدهند كه كسى در سىسىيو از بيمار ملاقات كند چون به سود بيمار نيست پس با طولانى شدن ملاقات صد در صد موافقت نداشتند.
    بر سر دو راهى قرار داشتم از نظرى بيمار معظم دوست ميداشت نزدش بمانم ولى بيمارى او چنين اجازه‏اى نميداد. بهر حال مصلحت را بر عواطف ترجيح دادم وبرخواستم از نزد بيمار بيرون شدم وديگر براي هميشه او را نديدم.
    (4)
    سالها بود كه حضرتش را نديده بودم او در خانه‏اش زندانى شده بود وكسى حق ملاقات با وى نداشت واگر از كوچه‏اش ميگذشت ديوارهايش سر مىشكست او در زمان خود پناه بىپناهان بود واميد اميدواران، چه بسيار زندانى را از زندان نجات داد، چه تيره بختانى را سعيد ساخت.
    پس از زنداني شدن قائم مقامى نداشت وپناهى براى بىپناهان دركار نبود. گاه پناه خاندان ووابستگان من بودم ومن قدرتى نداشتم تا پناه آنان بشوم، واى به حال مردمى كه بىپناهى پناه آنان بشود.
    براى نجاتش از زندان بسيار كوشيدم. نخست بوسيله آقاى موسوى اردبيلى پيام دادم كه من آماده حل اين مشكل هستم نظرتان را بگوئيد. سپس پيامهاى من بوسيله آقاى حاج سيد محمد صادق لواسانى بود. اين مرد شريف پيامهاى مرا با خوشروئى استقبال ميكرد وميرسانيد وپاسخ مىآورد ولى نتوانستم براى رهايى آنمرد بزرگ كارى كنم. تقدير با تدبير همآهنگ نبود وكوشش ثمر نداد.
    يكسال پيش دكتر باهر بيمارى كليه راست را تشخيص داده بود واگر در همان موقع آوردن بيمار به تهران مجاز بود ويا بردنش به خارج از كشور آزاد بود از رشد ونمو بيمارى جلوگيرى ميشد وشايد چند سالي بر عمرش افزوده مىگشت، ولى نه تهرانش آوردند ونه به خارج از كشورش بردند. چرا؟!
    پس از گذشت سال بيمارى سخت شد ودرد دل شديد، بيمار را آزار ميداد. با كوشش بسيار والتماسهاى بيشمار به تهران آورده شد ولى نوشدارو به وقت نرسيد. در اين هنگام پسرش خواست از آلمان با پدر صحبت كند واحوالى پرسد، نگذاشتند! چرا نگذاشتند؟! با آنكه طبق همه قوانين جهانى بستگان نزديك زندانى، حق ملاقات با وى دارند بويژه آن زندانى كه در راه مرگ باشد وبخواهد وصيت كند، چه ميشد پدرى گرانمايه در بستر مرگ كه آرزوى ديدار پسر را دارد بدين آرزو برسد؟ وبا گوش نواى دلرباى فرزند را بشنود؟! چه ميشد فرزند آواره وسرگردانى كه سالها دور از پدر ومادر در بلاد غربت بسر برده آهنگ پدر پير را در دم مرگ بشنود؟ اسلام محمدى چنين اجازه‏اى را نميدهد؟.
    اويس قرنى براى آنكه از مادرش دور نشود از ديدار رسول خدا محروم گرديد. او براى زيارت پيامبر رحمت به مدينه آمد ولى پيامبر در مدينه نبود واز مادر اجازه توقف نداشت وبه زودي برگشت چون پيامبر به اطاعت از مادرش امر داده بود، آنهم مادرى كه كافر بود. گويند پيامبر كه به مدينه برگشت فرمود: بوى رحمان را مىشنوم چه كسى اينجا بود؟ عرض شد: جوانى ژنده پوش از يمن براى زيارت حضرتت آمده بود وموفق نشد… اويس تا مادرش زنده بود خدمت مادر كرد ودر هيچيك از جهادهاى رسول شركت نداشت. پس از مرگ مادر به خدمت على (عليه السلام) پيوست. مرگ مادرش پس از وفات رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) رخ داد.
    (5)
    ندانستم زيست بيمار گرانقدر در بيمارستان چقدر طول كشيد، حضرتش را كه به بيمارستان بردند دارندگان پاس (پاسدار) در حضور او تلفن را از اطاقش برداشته بيرون بردند! چرا؟ بيمار حق تلفن با كسى ندارد، زندانى نبايستى با كسى سخن گويد! آيا تصرف در مال كسى را بدون اجازه صاحبش جائز ميدانستند؟ اسلام محمدى چنين اجازه‏اى را نميدهد.
    بسترى شدن او در بيمارستان براى پزشكان سر افرازى وبراى پرستاران دلخوشى بود. همگى آرزو بهبودى او را داشتند ولى كدام آرزومندى به او آرزوي خود رسيد ارادتمندان مىرفتند در پشت ديوار بيمارستان ويا در كنار آسانسور مىنشستند شايد لحظه‏اى او را ببينند.
    او سازنده بود وآينده نگر وسازندگان در اجتماعهاى عقب افتاده در زمان حيات خيرى نمىبينند واين جهان از پاداش آنها ناتوان است وموفقيت از آن ويرانگران است. كسانى كه كمونيزم را براى كشورهاى عقب افتاده ارمغان مىبرند ويرانگرند نه سازنده از اين رو موقعيتى كسب مىكنند. چه‏گوارا كه بت آمريكاى مركزى بود ويرانگر بود، پس از پيروزى فيدل‏كاسترو در كوبا نتوانست با او بسازد، آلنده در شيلى پس از آنكه حكومت را در دست گرفت نتوانست سازندگى كند ضد كمونست پينوشه را بر او مسلط ساخت.
    (6)
    شام پنجشنبه 23 رجب بود، ميخواستم براى نماز شام وخفتن وضو بسازم كه خبر آوردند آن مرد بزرگ اين جهان را بدرود كرده.
    وه چه مرگ مقدسى! در شب جمعه! در ماه رجب! پس از بيمارى دردناك! پس از زندانى طولانى! آنهم در ولايت غربت! ودر حال غربت!
    نمازهاى دوگانه را بهريگانه به جا آوردم وبسوى بيمارستان رهسپار شدم. بيمارستان مهرداد در خيابان ميرعماد قرار دارد واز خيابانهاى فرعى جنوبى شمالى تهران مىباشد. كسانى را ديدم كه براى تشييع آمده بودند ولى در بيمارستان را به روى آنها بسته بودند، آنها هم اتوموبيل‏هاى خود را در كنار خيابان پارك كرده وخود در پياده‏رو با غمى آلوده به خاموشى در انتظار بسر مىبردند. چرا در بيمارستان را به روى تشييع كنندگان بسته بودند، مگر تشييع از مومن سيد غريب در اسلام حرام است؟!
    از نخستين در بيمارستان گذشتم دومين در به روى من بسته شد درد پاى من اجازه ايستادن پشت در را نميداد، دوستان صندلى آوردند بر آن نشستم. نشستن من در آنجا انعكاس خوبى براى آنها نداشت اصرار مردم هم براى باز كردن در بر آن افزوده شد سرانجام در باز كردند ومن به درون شدم.
    سكوتى آميخته به اندوه پزشكان وپرستاران وكارمندان را فرا گرفته بود. در ان هنگام ضجه‏اى همگانى از خيابان بلند شد وسكوت شكست. با نويى از اين خاندان آمده بود ومىگريست وخانمها هم با او همآهنگى مىكردند، در را باز كردند وآن بانو به درون آمد. ديرى نپائيد كه خبرى يافتم ميخواهند جنازه را از درب مخفى بيمارستان بوسيله آمبولانس خارج كنند ومشايعين را در عملى انجام شده قرار دهند وچنين كردند!
    چرا؟ مگر تشييع در اسلام گناه است!؟ آنهم جنازه عالم! سيد! پسر فاطمه! جنازه زندانيان واعداميان را به بستگان تحويل ميدهند. ولى اين جنازه استثنائى بود! آمبولانس با سرعت شديد به سوى قم به راه افتاد ما هم در پى جنازه روان شديم ماشين ما سرعتى نداشت در نتيجه از آمبولانس عقب افتاديم وندانستيم جنازه را كجا بردند.
    (7)
    نميدانم اين فرمان هيجده ماده‏اى از سوى چه كسى صادر شده بود:
    1ـ جنازه شريعتمدارى به بازماندگانش تحويل نشود.
    2ـ از جنازه‏اش تشييع نشود.
    3ـ به وصيتش عمل نشود.
    4ـ در حسينيه‏اش غسل داده نشود.
    5ـ سيد رضا صدر بر او نماز نخواند.
    6ـ در حرم قم دفن نشود.
    7ـ در حسينيه‏اش دفن نشود.
    8ـ از اقامه ومجالس ختم براى او ممانعت شود.
    9ـ اگر كسى براى او اقامه عزا كرد زندانى شود.
    10ـ كسى كه روز وفات امام هفتم پيراهن سياه بر تن داشت دستگير گردد.
    11ـ سيد رضا صدر كه براى تسليت مصيبت زدگان رفته بود زندانى شود.
    12ـ پسر شريعتمدارى در دم مرگ پدر حق سخن با پدر ندارد.
    13ـ تلگرافهاى تسليت به مخاطبين نرسد.
    14ـ كسى حق ندارد به خانه مصيبت زدگان برود.
    15ـ مجلس هفته وچهل نبايستى براى او تشكيل شود.
    16ـ صداى گريه نبايستى از خانه‏اش بلند شود.
    17ـ روضه‏خوانى نبايد براى مصيبت زدگان روضه بخواند.
    18ـ مصيبت زدگان اگر نزد كسى شكايت كنند ضد انقلاب خواهند بود.
    آيا اين فرمان صد در صد مطابق اسلام است؟!
    (8)
    نيمه‏هاى شب بود كه به قم رسيديم يكسره به خانه بى صاحب رفتيم. خبر دادند جنازه را آمبولانس به غسالخانه بهشت معصومه برده تا در آنجا غسل دهند وگفته‏اند نبايد سيد رضا صدر بر آن نماز بخواند آقاى امام كه از داماد گذشته فرزند به حق آنمرد بزرگ به حساب مىآمد پيشنهاد كرد به آقاى گلپايگانى تلفن كنيد تا وساطت كند وبه وصيتش عمل شود وشما بر جنازه نماز بخوانيد. گفتم كار صحيحى نيست اين كار ممكن است براى آقاى گلپايگانى ناراحتى ايجاد كند. بارى با كسانى كه از بستگان ونزديكان متوفى براى شركت در مراسم از تهران آمده بودند به سوى بهشت معصومه رهسپار شديم. باران بند آمده بود وهوا كمى رطوبت داشت وماه تازه ميخواست نيم‏رخى از خود نشان دهد وتماشاچى باشد چون بيدار بود وكسانى كه صلاحيت براى تماشا داشتند همگى در خواب بودند.
    بهشت معصومه در كنار راه تهران قم قرار دارد ومسافرى كه از قم به تهران مىرود، در دست راست خود آن را مىبيند. سر دو راهى رسيديم كه به سوى راست منحرف شده به بهشت معصومه وارد شويم. دارندگان پاس راه را بر ما سد كردند ونگذاشتند بدانجا برويم! چرا؟
    اگر چند تن انگشت شمار در پشت ديوار غسالخانه در آن تاريكى شب به انتظار جنازه مىايستادند چه مىشد؟
    در اين هنگام ماشين بن‍ز ششصد بىنمره‏اى رسيد وبه سوى بهشت معصومه دويد واز رفتن آن جلوگيرى نشد، ما بن‍ز نداشتيم!
    اندى گفتگو شد ومذاكراتى بوقوع پيوست ونتيجه نداد وممانعت برداشته نشد وسرانجام به ما چنين گفتند: ما جنازه را غسل داده به من‍زل مىآوريم وما رفتيم ولى آنان چنان نكردند. آيا در اسلام دروغ جايز است؟! آيا هتك مسلمان روا است؟!
    (9)
    جنازه غسل داده ميشود وبه آقاى امامى پيشنهاد ميشود كه بر جنازه نماز بخواند، او نمىپذيرد ومىگويد بر حسب وصيت آقا صدر بايستى نماز بخوانند. ميگويند: او نبايستى نماز بخواند واگر تو نماز نخوانى كس ديگر را مىگوئيم نماز بخواند. سر انجام آقاى امامى نماز ميخواند. مصادره اموال را شنيده بوديم، مصادره نماز را نديده بوديم، مصادره وصيت را نيز نشنيده بوديم ولى به چشم خود ديديم!! نماز ميت در اسلام محمدى بايستى با اجازه ولى ميت باشد اگر وصيتى در كار نباشد. در صورت وصيت بايستى بدان عمل شود چون اجراى آن واجب است. جنازه را پس از غسل به قبرستان ابوحسين مىبرند ودر غرفه‏اى كه دوروز پيش از مرگ تعيين شده به خاك مىسپارند در كنار دستشوئي عمومى قرار دارد….
    اگر جنازه را به بازمندگان در آن تاريكى شب تحويل ميدادند چه ميشد؟ جنازه شهيد ما مرحوم سيد محمد باقر صدر را صدام پس از اعدام به بستگان تحويل داد.
    حضرت صادق بر جنازه عمويش زيد كه بر سر دار بود نماز خواند وبنىاميه از نمازش جلوگيرى نكردند.
    در آن شب كه شب جمعه بود مردم بسيارى نماز ليله‏الدفن خواندند ودر شب شنبه هم، از نظر احتياط كه شايد دفن پس از سپيده دم باشد.
    (10)
    بامداد جمعه براى شركت در مصيبت به سوى بازمندگان رفتم درب خانه بسته بود. چرا؟. زنگ را بصدا درآوردم. پاسخى نشنيدم دگر بار زنگ را بصدا درآوردم بازهم پاسخى نشنيدم ولى از كوبيدن در دست بر نداشتم تا عاقبت در باز شد وبدرون راه يافتم. سوته‏دلان را ديدم گرد هم نشسته وبه قرآن پناه بردند وشصت پاره قرآن را در ميان نهاده بودند. يكى قرآن مىخواند دگرى مىگريست سومى در سكوتى فرو رفته بود، آن يكى سر به زير انداخته به زمين نگاه مىكرد، هر كسى حالتى به خود گرفته بود ولى همگى در غم بسر مىبردند. آرى نمود غم رنگها دارد.
    گفتم: روضه خوانى خبر كنيد تا روضه بخواند وخانمها بگريند.
    گفتند: ممنوع است. فرمان صادر شده نبايستى صداى گريه از خانه بلند شود!!! آيا گريه كردن براى مصيبت زده در اسلام محمدى حرام است؟! اگر مصيبت زدگان ناله مىكردند وزارى مىزدند چه زيانى به دستگاه مىرسيد؟ شايد هم به سود دستگاه بود. چون خوددارى از گريه ايجاد عقده ميكند وانفجار عقده، خطرناك خواهد بود.
    بهره‏اى از زمان با مصيبت زدگان شركت كردم، نميدانم تنوانستم دلى بدست بياورم ودل شكستگان را آرامشى بخشم.
    سراغ يكى از دوستان را گرفتم، گفتند به من‍زل آقاى رستگارى رفته است چون ايشان مجلس ختمى برقرار كرده، بنا شد ما هم برويم در آن مجلس شركت كنيم.
    آقاى رستگارى از فضلاى مازندرانى حوزه علميه قم است وتفسيرى بر قرآن به زبان عربى نوشته است مشتمل بر شصت جلد كه 21 جلد آن به چاپ رسيده است. نامبرده در مجلس آقاى شريعتمدارى حاضر ميشد ونسبت به او عشق مىورزيد وپس از زندانى شدن آقا در تفسيرش از او ياد كرده وانتقاد كرده وهمين موجب شد كه چند ماه زندانى گردد. اكنون اقامه مجلس عزا كرده است وهمين سبب شد كه دگر باره براى مدتى نامحدود زندانى شود. آيا اقامه مجلس عزا در وفات مرجع تقليد گناه است؟! واستحقاق زندان نامحدود دارد؟! آيا اسلام چنين حكمى ميكند؟! اى اسلام به نام تو چه‏ها مىكنند؟!
    (11)
    در بيرون خانه آقاى رستگارى جمعيتى انبوه ديدم كه در دو كنار كوچه با ديده‏هاى اشكبار ايستاده بودند، چون در خانه جا نبود فضاى حياط از كسرت جمعيت پر بود. همگى ايستاده بودند وبا صدا مىگريستند در اثر كثرت مردم كسى نميتوانست بنشيند ويا عبور كند. قطره‏هاى اشك همچون باران مىباريد ولى به زمين نمىرسيد وبر تن‏ها ولباسها مىريخت. روضه‏خوانى در كار نبود، خود مردم نوحه‏گرى كرده وزارى مىكردند. ضجه وزارى از در وديوار بلند بود هر كسى براى خود آهنگى داشت ونوايى در كارش بود، ودر عين حال همه باهم هماهنگ بودند.
    مردم راه دادنه وكوچه‏اى باز كردند. كوچه‏اى كه ديوارهايش گوشتى بود، ديوارهايى كه چشم داشتند، زبان داشتند، سخن مىگفتند، مىفهميدند ومىدانستند چه شده، چه مىبينند، چه مىشنوند وچه بايد بكنند.
    از فضاى حيات گذشتم از پله‏ها بالا شدم به درون كتابخانه قدم نهادم همه جا از سوگواران پر بود پله‏ها پر، اطاقها پر، چشمها از اشك پر، قلبها از خون پر، شيون بلند بود همگى مىگريستند ومىزاريدند من هم با آنها هماهنگ شدم وخوددارى نتوانستم، گريستن آغاز كردم.
    وه كه گريه چه چيز خوبى است، غم را تسكين ميدهد آتش دل را خاموش ميكند، خون دل را از ديده برون مىريزد تا از انفجار جلوگيرى كند. نيروها اگر متراكم بشوند خطر انفجار دارند، اشك نميگذارد نيروى دل زندانى گردد، راه را برايش باز كرده تا هركجا ميخواهد برود. گريه مقدارى آرامش براى جمعيت ارمغان آورد. آقاى اعتمادى از موقعيت استفاده كرده ودستور داد قرآن بياورند، اطاعت شد. سىپاره هاى قرآن را آوردند همگى به قرآن پناه بردند. ناله وزارى به قرآن خواندن مبدل شد. قرآن براى زنده آرامش است وبراى مرده آمرزش وبراى دوجهان آسايش.
    قرآنها كه خوانده شد پيشنهاد كردند بدين مضمون: اجازه ميدهيد دستجمعى حركت كنيم وبه سوى من‍زل آقاى شريعتمدارى برويم؟
    در شرق اسلامى از دير زمان رسم شده كه دسته‏هاى عزا راه مىاندازد ودر وفات علما ودانشوران از واجبات احترام ميباشد. اجازه ندادم چون ميدانستم كه مامورين انتظامى دستور جلوگيرى دارند ومن احساس خطر كردم مبادا جمعيت مقاومت كنند كه ميكردند وقطره خونى ريخته شود ومن مسئول خون در برابر خدا باشم.
    مردم بسيار داغ بودند وبه حد اعلا عصبانى وخشمناك وآماده هرگونه مقاومت، اگر اين پيشنهاد عملى ميشد نميدانم چه ميشد. مسئوليت با كسى بود كه اجازه داده بود.
    آنها هم جواب پاداش مرا دادند! شايد سزاوار چنان پاداشى بودم!
    برخاستم از من‍زل آقاى رستگارى بيرون شدم. مشاراليه بيش از مقدار انتظار مراسم احترام را بجا آورد كه حسن اخلاق را نشان ميداد. گروهى در پى من روان شدند، رفتيم تا به نخستين زنجير من‍زل آقاى شريعتمدارى رسيديم، در آنجا روى به مردم كردم گفتم: خواهش ميكنم آقايان در پى كار خود بروند وبدنبال من نيايند…. اطاعت كردند وپراكنده شدند وبدنبال كار خود رفتند. دگرباره نزد مصيبت زدگان شدم ودر سوگ آنها شركت كردم. اندى به ظهر مانده بود كه رخصت گرفته از آنجا بيرون شدم ونياز به استراحت داشتم.
    (12)
    در قم يكى دو ساعت به نماز شام مانده وقت پذيرائي من از آقايان است. در خانه باز است وصلاى عام برقرار.
    آن روز عصر بسيارى از آقايان آمدند كه سوگوار بودند ولى مسى نمىكردند. دلهاى ارادتمندان آن مرد بزرگ آكنده از غم بود وپر از اندوه. هركدام سوره حمدى قرائت ميكردند وپيامى براى جسمى كه تبديل به روح شده مىفرستادند. چه پيام لطيفى! براى زنده آرامش وبراى مرده آمرزش. لبخندى در لبان كسى نديدم ولى اشكى بسيار در ديده‏ها ميدرخشيد، از اقامه مجلس عزا جلوگيرى شد. اگر مجالس عزا اقامه ميشد چه ميشد. قرآنى خوانده ميشد واشكى جارى ودلهايى از غم خالى ميگردد.
    (13)
    روز ديگر شد. روز شنبه، روز شهادت حضرت موسى كاظم (ع) عجب تصادفى. آيا ميان اين كاظم وآن كاظم رابطه‏اى برقرار بود؟ آيا حياتشان به يكديگر شباهت داشت؟ آيا مماتشان همانند بود؟ حضرت كاظم را خليفه وقت بنام اسلام دستگير كرد وسالها به زندان انداخت وسرانجام كرد. حضرتش ششمين نواده پيامبر اسلام وهفتمين وصى آن حضرت وپيشواى بزرگ انسانها بود. پاكيزه‏ترين فرد زمان ودانشورترين مرد روزگار بود. آقاى شريعتمدارى هم نامش كاظم بود، از سلاله پيامبر اسلام، شايد حكومت وقت وجودش را براى اسلام زيانبخش ميديد كه سالها وى را زندانى كرد وسرانجام چنانكه ميدانند به خاكش سپرد واز اقامه مجالس ترحيم وعزا براى او جلوگيرى شد.
    در آنروز بسيارى از مردم از دگر شهرها به قم آمدند. چون شهر قم مزار دخت حضرت كاظم (عليه السلام) ميباشد تا سالروز شهادت آن حضرت را زنده بدارند واز روان پاك وروح مقدسش بهره‏اى برگيرند.
    مزار آن حضرت در شهر كاظمين در كنار بغداد قرار دارد ومزارى است عظيم. بامدادان آقاى حاج سيد صادق خلخالى كه از تهران آمده بود نزد من آمد، ايشان امام جماعت مسجد اعظم تهران هستند و پيش از آن در بغداد اقامه جماعت مىكردند. صداميان حضرتش را از بغداد رانده بودند.
    پرسيدم: ميل داريد به من‍زل آقاى شريعتمدارى برويم؟ استقبال كرد ـ در خدمت ايشان بدانسو راهى شديم. سر كوچه كه رسيديم پاسدارى ترك زبان كه هنوز چهره‏اش به گرد آلوده نشده بود ونوجوانى كوتاه قد وفربه بود راه را بر ما سد كرد. من هم خواستم سد را بردارم وگفتم: بايستى بروم. بگومگو در گرفت مقاومت من وجلوگيرى او سبب شد كه در خيابان ارم جمعيتى جمع شوند وموجب هراس دستگاه حاكمه گرديد. پاسبان ها دخالت كردند واز مردم خواستند متفرق شوند آنها هم متفرق شدند.
    دگر باره جمعيت متراكم شد وپى در پى بر آن افزوده مىگشت وپاسبان دستور پراكنده شدن ميدادند. در اين هنگام به پاسدار جوان گفتم: چه شغل مقدسى دارى! ميخواهى عاقبت به خير بشوى! رنگ چهره‏اش قرمز شد وقرمزتر.
    سرانجام از پس كوچه كه مقر فرماندهى بود اجازه صادر شد ومنع برداشته گرديد با آقاى خلخالى به درون خانه مصيبت زدگان شديم وبا سوگواران هماهنگ شديم. چرا از رفتن ما جلوگيرى كردند؟ مگر شركت در مصيبت مصيبت زدگان گناه است؟
    مقدارى كه از نشستن ما در آنجا گذشت آقاى عباسى پيامى از دارندگان پاس براى من آوردند! آيا ايشان در ابلاغ اين پيام مجبور بودند؟ آيا ميتوانستند از ابلاغ پيام ابا كنند؟ پيام چنين بود: "ما با آقاى صدر وقتى از خانه بيرون شدند كارى داريم." منظور از كار روشن بود كسى كه خربزه ميخورد بايد پاى لرز آن بنشيند… از خانه بيرون أمدم وبر پله در خانه نشستم وگفتم: كارتان را بگوئيد. گفتند: بدانجا بيائيد واطاقك چوبى مقر فرماندهى را نشان دادند. بدانجا رفتم ودر آنجا نشستم وگفتم: كارتان را بگوئيد.
    گفتند: فرمانده ما ميخواهد با شما ملاقات كند. گفتم: بيايد اينجا حرفش را بزند.
    گفتند: نميشود شما بايد برويد. گفتم: نمى آيم، اگر ملاقات است اينجا بيايد واگر مىخواهيد به زندان ببريد سخنى است ديگر. گفتند: آرى چنين است وپاسدارى چاق وتنومند سخن بىادبانه گفت وجسارتى كرد. پاسخى بدو ندادم.
    اتوموبيل پيكانى آوردند ومرا در صندلى عقب سوار كردند. پاسدارى در جلو من نشست وپاسدارى در كنارم راننده فرمانده اين دو تن بود وآنها تحت فرمان وى. نامش را نپرسيدم واگر مىپرسيدم شايد نمىگفت.
    پيكان سياه رنگ از خيابان ارم گذشت، به خيابان كنار رودخانه رسيد خيابانى كه در زمان گذشته به نام پدرم ناميده ميشد ولى پس از پيروزى انقلاب نام اورا محو كردند وبنام دگرى كردندش. از پل رودخانه كه گذشتيم راننده گفت:
    آقا عمامه‏تان را برداريد… گفتم: چنين كارى نخواهد شد ومن اين كار را نمىكنم. شما اگر ميخواهيد برداريد….. آنان از مردم مىترسيدند كه مرا مىبردند. منكه از كسى نمىترسيدم. نا فرمانى من در فرمانده عصبانيتى ايجاد كرد وخونسردى به خرج داد مقدار ديگر كه راه رفتيم: گفت: به روى صندلى جلو خم شويد!! اين دستور هم اجرا نگرديد. كسانى كه مىگويند "ما در قلب ملت جا داريم" چرا از سوار كردن همچو منى در ماشين خودشان شرم دارند؟!
    اين همان كسانى هستند كه در چند سال پيش مورد استقبال ملت بودند ودر دلها جاى داشتند وامروز از مردم بيم دارند.
    پيكان به ميدان جلو ايستگاه راه آهن رسيد جايي كه ساواك آريامهرى در آنجا قرار داشت واكنون جايگاه ساواك "ولايت فقيه" مىباشد. چه زمين مقدسى… راننده پياده شد پنجره‏اى را كه پرده‏اى بر آن آويخته بود كوبيد "درب بزرگ باز شد وماشين بدرون رفت وايستاد. مرا پياده كردند" بزودي مردى دويد و با لنگى چشمان مرا بست. گويا آقايان چشم بينا را خوش ندارند وبابينانى مطلوبشان مىباشد.
    شاعرى گرانمايه كه او را نديده‏ام در اين باب شعرى سروده:
    از بستن حق بين تو شد لنگ خجل
    با لنگ كجا بسته شود ديده دل
    جز اين دو سه تن كور دل مهر گسل
    كس چشمه خورشيد نيندود به گل
    راننده دست مرا گرفت وكور كورانه مىبرد به جايى كه خاطر خواهش بود.
    پس از برداشتن چند گام گفت اينجا صندلى است بنشينيد. لابد مىخواست احكام اسلام را پياده كنند… در آن فضاى باز وبارانى بر روى صندلى نشستم. هوا سرد بود ورطوبى وتازه از بيمارى ريه برخاسته بودم. احساس سرما كردم وخطر سرما خودن را دگر باره با چشم مىديدم با آنكه چشمانم را بسته بودند، چيزى نگفتم، زبان را نيز بستم آنها چشم را بستند ومن زبان را. كسى را نمىديدم كه با وى سخنى بگويم شايد سزاوار چنين شكنجه‏اى بودم چون در سوگ مصيبت زدگانى ارجمند شركت كرده بودم وبدانها تسليت داده بودم وانقلابى را بر ضد انقلاب خنثى ساخته بودم ونگذاشته بودم درگيرى ايجاد شود.
    (14)
    زمانى گذشت ودگرباره راننده به سراغم آمد ودست مرا گرفت وگفت بفرمائيد. كوركورانه گام بر ميداشتم وبسوئى ميرفتم تا بجائى رسيديم. گفت: اينجا پله است، پا بر پله نهادم، پله دوم را كه پيمودم بدرون اطاقى رهنمون شدم. گفت: اينجا صندلى است بنشينيد. بر صندلى نشستم اين دومين صندلى من بود.
    دارنده پاس در آنجا بود، لنگ را از چشم من باز كرد وبا چشم بندى سياه ديدگان مرا بست. سبب ترجيح چشم‏بند را بر لنگ ندانستم. دومين بارى بود كه چشمم را مىبستند وبينائى را از من مىگرفتند. شايد مىخواست مرا مانند خود كنند واز حقيقت‏بينى محروم سازند، هرچه ديده حقيقت‏بين بستنى نيست.
    يا مىخواست كه آنها را نشناسم، چون از شناخته شدن مىگريزند. چرا؟ با آنكه بشرها آرزوى شناسائى همگانى دارند ودر اين راه ميخواهند از رسانه‏هاى گروهى وفردى استفاده كنند. پس چرا نميخواهند شناخته شوند؟.
    ديده من گناهى نكرده كه بستندش. خودم هم گناهى نداشتم كه در بند افتادم. سر را با ديدگان بسته بر دسته عصا نهادم تا عصا را تكيه‏گاه سر قرار دهم. عصا را در ايستادن كمك است، در راه رفتن كمك است، در نشستن كمك است ودر برخاستن كمك.
    با ديدگان بسته دور را ميديدم، آينده را ميديدم. آيا آنها چنين قدرتى دارند؟ با آنكه انواع واقسام قدرت را در اختيار دارند. اگر اندكى دوربينى داشتند به چنين مشكلاتى دچار نميشدند. آيا گمان ميكنند كه هر مشكلى را با زور مىتوان حل كرد. عجب اشتباهى! زور حلاّل مشكلات نيست.
    اندكى با دست چشم‏بند را بالا بردم چون دست راهنماى نابينايان است. سمت راست ميزى ديدم وسمت چپ ميزى ديگر وكسى در پشت آن نبود. جلو رو جفت پايى را ديدم كه در كنار در ايستاده بود، شايد همان كس بود كه دستش چشم مرا بسته بود. او چه فكر ميكرد ومن چه فكر ميكردم، او ايستاده ومن نشسته. او مامور بود وخود را معذور ميدانست. شايد هم چنين مىپنداشت كه به اسلام خدمت ميكند. ولى من به اسلام چه كرده بودم؟ او مامور معذور ومن محبوس نا معذور، او خودش با رضا ورغبت آمده بود، مرا آوردند بدون رضا ورغبت. آيا در اينجا اجتماع دو نقيض محقق شده بود. چون رضا را بدون رضا آوردند. در اين سودا كدام سود ميبريم؟ آيا من يا او؟ يا فرمانده او؟! زمانى گذشت ومن چشم بسته بودم. اگر چشم هاى من بسته بود ديده حق باز بود. حضرتش مرا ميديد، دستگيركننده مرا ميديد، در بنده كننده مرا ميديد، فرمانده زندان كردن مرا ميديد.
    حضرتش ميديد كه بنام دين او چه كردند وچه ميكنند. ذات مقدسش نامتناهى است، عملش نامتناهى، صبرش نامتناهى.
    (15)
    زمانى گذشت، راننده به درون شد ودست مرا گرفت وبيرون برد وبه اطاقى ديگر رسانيد وگفت: اكنون ميتوانيد چشم‏بند را از چشم خود برداريد. سپس گفت: ناهار قرمه‏سبزى داريم بياورم؟ نپذيرفتم وگفتم ميل ندارم وواقعاً هم ميل نداشتم. از پيشنهاد آوردن ناهار روشن شد كه توقف بطول خواهد انجاميد. به نظارت اطاق پرداختم وسمت راست خود بر زمين نگريستم، چند قطره خون ريخته ديدم. شايد رنگ بود وخون نبود.
    يك صندلى رو به گوشه اطاق قرار داشت كه اگر كسى بر آن مىنشست، بشتش باطاق بود. در سمت چپ من، بر ديوار عكس مرحوم باهنر و آقاى خمينی را زده بودند، آقاى خمينى در لباس خانه بود. بار دگر احساس سرما كردم ونياز به پوشش پشمين داشتم.
    پتوى لهستانى كه روى نيمكت قرار داشت، برداشتم وبخود پيچيدم وبر زمين نشستم. اگر پتو از صوف خالص بود من صوفى شده بدون آنكه در حلقه درويشان داخل شوم.
    ساعتى بدان حال ماندم. سپس قرآن را برداشته به قرآن خوانى پرداختم. نخست سوره مباركه يوسف را خواندم وبحضرتش تقديم كردم واز روح مقدسش يارى طلبيدم. آن حضرت هم مثل من بي گناه زندانى شده بود ومزه زندان را چشيده بود. تفاوت اين بود كه حضرتش در زندانِ كافر بود ومن در زندانِ مسلمان. رابطه اى ويژه نيز با آن حضرت داشتم، كتابى بود كه در شرح حال آن فرشته ملكوتى نوشته بودم.
    سپس به خواندن سوره مباركه اسرى پرداختم. وقتى اين سوره را از برداشتم ولى در آن روز از رو خواندم وبه حضرت امام موسى كاظم (عليه السلام) تقديم داشته از آن وجود مقدس كمك خواستم چون آن حضرت نيز مزه زندان را چشيده بود ونام من در فهرستى قرار داشت كه نام حضرت سرلوحه آن بود وبنام اسلام حضرتش را زندانى كرده بودند آن حضرت زندانى خلافت بود من زندانى ولايت فقيه. آن روز بيست وپنجمين روز ماه رجب وروز شهادت آن حضرت بود رابطه‏اى طبيعى نيز ميان من وحضرتش برقرار بود چون سيد موسوى هستم ونسب من به آن حضرت مىرسد.
    هارون خليفه وقت بر سر مزار جدش رسول خدا رفت وگفت: فرزندت در ميان مسلمانها شايعه پراكنى ميكند، من براى حفظ وحدت اسلام او را زندانى مىكنم. آيا مقصودش از حفظ وحدت، حفظ حكومتش بود؟
    (16)
    ساعت ها در زندان گذشت ومن جز استغاثه به درگاه حضرت احديت كارى نداشتم من از بيرون زندان آگاه نبودم چنانكه كسى هم از حال من با خبر نبود. البته مامورين انتظامى آكاه بودند. پنج ساعت از ظهر گذشته بود كه درب زندان قفلش باز شد وجوانى داخل گرديد قلم خودكار بر دست داشت ودسته‏اى كاغذ ياداشت. نخست سلام كرد وجواب شنيد، همانكه ديد روى زمين نشسته‏ام پرسيد:
    چرا؟ گفتم سرما بر من فشار آورد. خواستم خود را گرم كنم… گفت: مگر شوفاژ كار نميكند ودستش را به روى شوفاژ برد ديد سرد است. سپس گفت: مناسب نيست من روى صندلى بنشينم شما روى زمين. گفتم: اجازه ميدهيم شما روى صندلى بنشينيد.
    آنگاه پرسيد: به شما جسارتى نشد وكسى جسارتى نكرده است؟ گفتم: چرا پاسدارى هنگام دستگيرى جسارتى كرد وسخنى بىادبانه گفت، پرسيد چه گفت: گفتم: يادم نيست چون نميخواهم دروغ بگويم از نقلش ابا دارم شايد خطا باشد.
    گويا اصل دستگيرى جسارت نبود! فرمان عمامه برداشتن جسارت نبود! فرمان خم شدن به روى صندلى جسارت نبود! لنگ بستن بر چشم جسارت نبود! لنگى كه در گرمابه بر جاى ديگر ميبندند! بستن چشم بند سياه جسارت نبود! زندانى كردن جسارت نبود! آيا اين كارها در اسلام محمدى گناه نيست؟
    سپس به باز جزئي پرداخت وبا لحنى خشونت أميز پرسيد:
    اين پى گيرى شما از جريان آقا شريعمتدارى در زمان حيات وممات ايشان چه ريشه‏اى داشته است؟
    من داراى نقطه ‏ضعفى هستم وآن اين است كه بى كسان وستم ديدگان وشكست خودرگان را يارى مىكنم چنانچه در زمان شاه به آقاى خمينى كمك كردم. آقاى شريعتمدارى مرد برزگى بود، مرجع تقليد بود، مقام شامخى در اجتماع داشت، از مردان خودساخته بود، پناه بىپناهان بود. وقتى او را در من‍زل زندانى كردند ودر روزنامه به حضرتش اهانت كردند من به ياريش شتافتم وخواستم اين مشكل را حل كنم. پيغامهايى براى آقا خمينى دادم ولى نتيجه‏اى نگرفتم اين بود پيگيرى من از جريان آقاى شريعتمدارى در زمان حيات كه جز آقاى خمينى ويكى دو سه تن كسى از آن خبر نداشت ولى پيگيرى من در زمان ممات ايشان اين بود كه بر حسب وصيت بايستى بر ايشان نماز بخوانم، همراه جنازة ايشان به قم آمدم در من‍زل ايشان رفته وبا مصيبت‏زدگان هماهنگى كردم. آيا اين دو كار در كدام قانون از قوانين جهان گناه است؟
    سپس گفت: يعنى شما مىگوئيد حكومت امروز مانند حكومت شاه است.
    گفتم: تفاوتى كه ميان حكومت امروز وحكومت شاه موجود است آنست كه هر چه امروز ميشود بنام اسلام است ولى آنچه در زمان شاه ميشد بنام اسلام نبود.
    سپس پرسيد: شما در اين چند ساله در هيچ يك از مجالس ما شركت نكرديد نه در مجالس ختم شهيدان ونه در مجالس جشن، نه در نماز جمعه. انگيزه شما در شركت نكردن چه بود؟
    چون من با جمهورى اسلامى مخالف بودم وشركت من در اين مجالس تائيد از آن بود. لذا شركت نكردم. باور كنيد كه مخالفت خود را با جمهورى اسلامى پيش از رفراندم با آقاى خمينى در ميان نهادم وگفتم: حاج آقا، من با جمهورى اسلامى مخالفم ـ پرسيد: مخالفى؟ گفتم: آرى. پرسيد: چرا؟ گفتم:
    حكومت‏هاى جهان هر شكلى كه دارند، ديكتاتورى سياه يا سرخ، دموكراسى، تك حزبى ويا چند حزبى، نميتوانند همه افراد ملت را راضى نگه دارند وفاقد چنين قدرتى هستند. جمهورى اسلامى به هر شكلى كه در آينده حكومت كند ناراضي بسيار خواهد داشت واينان از اسلام ناراضى خواهند شد پس جمهورى اسلامى بزبان اسلام است. پاكستان اين كار را كرد، حكومت سعودى ادعا ميكند حكومتش اسلامى است.
    پرسيد: پس چه كنيم؟ گفتم:
    جمهورى تنها اعلام كنيد ـ وقتى جمهورى تنها اعلام شد قوانين را اسلامى كنيد آنوقت ناراضىهاى حكومت ميگويند جمهورى اسلامى نكردند چنين شد اگر جمهورى اسلامى ميكردند چنين نميشد.
    تاريخ نشان داده كه حكومتهائى كه بنام مذهب پايه‏گذارى شده بسود مذهب نبوده است وبغض مذهب را در دلها ايجاد كرده تنها حكومتى كه بسود مذهب است حكومت "لائيك" ميباشد.
    سپس پرسيد: شركت فعال شما با ضد انقلاب چه منشائى دارد؟
    مقصود از ضد انقلاب چيست؟ اگر مقصود مجاهدين خلق يا فدائيان خلق ونظاير آنها است كه من خود با آنها مخالف هستم. آثار من كتاب هاى من، سخنراني هاى من گواه است. اگر مقصود گروهى هستند كه خود را ولايتى مينامند ـ پس مقصود شما از انقلاب چيست كه ولايتى ها با آن ضد هستند چون ولايتى يعنى دوست على وآل على (عليه السلام) پس انقلاب شما چه حقيقتى است كه شما دوستان على وآل على را ضد آن ميناميد؟
    واگر مقصود ناراضى بودن از حكومت وانتقاد بر آن است من خود ضد انقلاب هستم وانتقاد ميكنم. وانتقاد من از كلاهي هاى اين حكومت نيست چون تخصصى در اقتصاد وسياست ندارم بلكه انتقاد من از دستار به سرها مى باشد، با آخوندهاى كميته چى وقضات دادگاه هاى شرع مي باشد كه حكم اعدام ومصادره اموال وزندان كردن اشخاص را صادر كرده وميكنند در صورتيكه فقهاى شيعه در سه چيز اتقاق دارند كه مورد احتياط شرعى است ودر شبهات موضوعيه آنها اصل حل جارى نيست وآن سه چيز دماء ـ نواميس ـ اموال است واعراض را هم بعضى بدانها ملحق كرده‏اند.
    البته پاره‏اى از كلاهي ها بى تقصير نيستند چون شنيده‏ام هر كس مقلد آقاى خمينى نباشد استخدامش نمى كنند واگر كارمند دولت باشد اخراجش ميكنند اين رفتارها با اسلام محمدى سازگار نيست. دين وعقيده زوركى نمى شود ـ دين گرايش دل است. گرايش دل با زور تحقق پذير نيست.
    پرسيد: مگر شما نديديد زنها با حجاب شدند، شراب فروشي ها بسته شد، راديو نوارهاى مذهبى پخش ميكند…؟
    در اين موضوع چيزى نگفتم وسخن را به جاى ديگر بردم و گفتم:
    پيش از پيروزى انقلاب بسيارى از جوان های اروپا وافريقا به اسلام عشق مى ورزيدند چون از مسيحى بودن چيزى نفهميده واز كمونيزم روگردان گشته بودند. افريقائي ها نيز از استعمار مسيحى به تنگ آمده وگول مبشرين را نمى خوردند وبه سوى اسلام گرايش داشتند ولى حكومت انقلابى‏هاى ما موجب شد كه از اسلام متنفر شدند سپس اين دو داستان را حكايت كردم:
    آقاى محققى كه از سوى مرحوم آقاى بروجردى امام جماعت مسجد هامبورگ آلمان شده بود چنين گفت: به يكى از دانشگاههاى آلمان براى سخنرانى در باره اسلام دعوت شدم، پشت تريبون كه قرار گرفتم صف اول حاضرين از دخترهاى آلمانى نوجوان تشكيل ميشد كه همگى مسلمان شده بودند وروسرى داشتند ـ هنگام سخنرانى آنقدر براى من كف زدند واز سخنام من استقبال كردند كه رئيس دانشگاه كه مسيحى متعصبى بود تصميم گرفت مرا بكوبد واسلام را ودختران تازه مسلمان را. پس از خاتمه سخنرانى قرآن را روى ميز نهاد وآيه (اضربوهن) را به من نشان داد.
    بدو گفتم:
    گويا زبان عربى را خوب نمي دانيد "ضرب" تنها به معناى كتك زدن نيامده، معانى ديگرى نيز دارد از جمله سفر كردن است ودر قرآن نيز به همين معنا استعمال شده سپس آيه سفر را براى او تلاوت كردم:
    سپس گفتم:
    قرآن مى گويد "اگر با همسران خود نتوانستيد بسازيد سفر كنيد وجدا شويد" دختران به كف زدن پرداختند.
    داستان دوم را براى وى چنين حكايت كردم:
    يكى از بستگان من تاجرى است بنام خوانسارى ودر شهر بلفيلد آلمان سكونت دارد واز حزب الهى هاى شما مى باشد. چندى پيش به ايران آمده بود به ديدارش رفتم واز او پرسيدم نظر آلماني ها نسبت به حكومت اسلامى ما چگونه است؟
    وى با روشنى زيركانه چنين جواب داد:
    آنجا ملت تابع دولت است. امروز دولت مي خواهد يكى را محبوب كند مى كند فردا مي خواهد منفورش سازد به مقصود خود مى رسد!!!… توجه كنيد يكى از پيشرفته ‏ترين ملل جهان را فاقد شعور وتشخيص معرفى كرد ودر ضمن اعتراف كرد، كه ملت آلمان از اسلام متنفر شده است، در صورتى كه دولت آلمان غربى روابطى حسنه با جمهورى اسلامى ايران دارد واز تيرگى روابط ايران وفرانسه از نظر تجارى واقتصادى بهره‏ بردارى ميكند ولى تعصب موجب مي شود كه چنين سخنى بگويد.
    آقاى بازجو پرسيد: مگر شما مكه نرفتيد وراهپيمائي هايى كه به سود جمهورى اسلامى همه ملل در آنها شركت مىكنند نديديد؟
    گفتم:
    درست است منكر نيستم كه شما در هر كشورى ممكن است اقليتى طرفدار داشته باشيد، اقليتى كه خودتان خلق كرده‏ايد. سخن من از اكثريت است بيا با هم برويم آلمان وانگلستان تا معلوممان شود كه اكثريت ملت آنها چه نظرى به اسلام دارند… شما گمان مى كنيد كه اگر چند نفر را از كشورى دعوت كرديد وآنها به سود شما سخن گفتند وشعارى دادند وموفقيت مى باشيد در حالى كه خود ايشان قابل اطمينان نيستند احتمال دارد دو گونه بازى مى كنند.
    يكى از مقامات بلند پايه وزارت خارجه را شنيدم مى گفت: "سفير ما در سوريه موفق ترين سفير جمهورى اسلامى است".
    بدو گفتم يك مليارد وهشتصد مليون دلار پول نفت ارزان قيمت ما را سوريه نداده. اين آقاى سفير نتوانست يك شاهى آن را وصول كند آيا چنين سفيرى موفق است؟
    خاموش شد وچيزى نگفت. منظورش اين بود كه توانسته بود حزب الهى در لبنان ـ نه سوريه تشكيل دهد.
    آقاى بازجو از آقاى رستگارى وآقاى امامى اظهار ناراحتى كرد. گفتم: چقدر شما ضعيف هستيد كه از اين دو آقا در آزاريد. اين آقايان چه قدرتى در برابر قدرت شما دارند در حالى كه ساواك شما از ساواك شاه نيرومندتر است.
    سپس آقاى بازجو نام پدرم را پرسيد نام پدرم را گفتم…
    پدرم را مردم ايران، افغانستان، عراق، سوريه ولبنان، هند وپاكستان مىشناختند ولى او نمىشناخت در حالى كه در آغاز ملاقات از او پرسيدم: مرا مى شناسى؟ گفت: آرى. سپس التزام نامه‏اى نوشت وتعهدنامه تنظيم كرد كه من امضا كنم ولى امضا نكردم او در زير تعهد نامه چنين نوشت:
    چون نامبرده تعهدى نسپرد والتزامى نداد بنابراين اگر از طرف حزب‏اله در خانه ويا در كوچه ويا در مسجد به ايشان جسارتى شد ما مسئول نيستيم…
    من پذيرفتم.
    آقاى بازجو پرسيد: چرا من‍زل رستگارى رفتيد؟
    رفتن به من‍زل رستگارى ممنوع نبود. شيندم كه ايشان مجلس ترحيمى براى آقاى شريعتمدارى گرفته من شركت كردم واين از سنن مسلمين است كه براى متوفى اقامه مجلس عزا وترحيم مىكنند بلكه از عادات ديرين ايرانيان كهن است كه آنرا "پرسه" مىگويند. سپس گفتم: جمعيت داغ وعصبانى را مي خواستند بنام دسته عزا حركت دهند وبه من‍زل آقاى شريعتمدارى ببرند من جلوگيرى كردم ونگذاشتم. اين رفتار شما مزد من است؟!
    سپس پرسيد: شما در مسجد امام درس فلسفه مى گوئيد؟
    گفتم: آرى واين درس را آقاى خمينى گردن من گذارد. هنگامى كه در نجف به من‍زل ايشان رفتم گفتند اگر درس فلسفه نگوئى مىترسم اين علم از ميان برود. وقتى كه به قم برگشتيم درس فلسفه را شروع كردم با آنكه دو درس ديگر داشتم يكى فقه وديگر اصول…
    سپس پرسيد: سير در فلسفه چگونه است؟
    گفتم: شما زبان عربى ميدانيد گفت: آرى من طلبه هستم. پرسيدم: نام شما چيست؟ گفت: احمد. نام خانوادگى؟ گفت: خزاعى. شغل؟ رئيس اطلاعات قم هستم.
    گفتم: كسى بخواهد فلسفه بخواند بايستى در آغاز شرح تجريد علامه يا شرح هدايه ميمندى را بخواند سپس شرح اشارات يا شوارق ويا شرح منظومه. آنگاه داخل اسفار شود.
    فصوص فارابى را مرحوم قمشه‏اى به فارسى ترجمه كرده است آن هم از نظر مقدماتى به درد دنيا مى خورد.
    گفت: شما نبايستى ديگر به من‍زل آقا شريعتمدارى برويد.
    گفتم: مى روم. گفت: ما نمى گذاريم برويد.
    ساعت حدود پنج بود كه مرا مرخص كردند. گفتم من پا ندارم بگوئيد ماشينى براى من بگيرند. آواز داد: براى آقا ماشين بياوريد. جوانى آمد وگفت شما بيائيد تا در اداره من براى شما ماشين مى آورم. از جايى كه چشم بسته گذشته بودم، چشم باز عبور كردم البته چشم بسته رفتن وچشم باز برگشتن خود موفقيتى است. از در بزرگ اداره بيرون شدم دركنار ميدان ايستگاه به انتظار ماشين ايستادم. وانتى زرد رنگ آورد. يكسر به خانه دخترم رفتم چون ناهار را آنجا ميهمان بودم. آقاى شبيرى در آنجا بود گفتم برويد با آقايانى كه در بيرونى انتظار مرا مى كشند بگوئيد كه من خلاص شدم وخود براى نماز شام به خانه برگشتم.
    (17)
    آن روز وفات حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) بود بسيار از مردم پيراهن سياه بر تن داشتند شنيدم هركس پيراهن سياه بر تن داشت دشتگيرش مى كردند. چون سوگوار آقاى شريعتمداريش مى دانستند. چرا؟ مگر عزادارى براى شريعتمدارى در اسلام گناه است؟
    مگر پيراهن سياه پوشيدن گناه است؟
    شنيدم كه گاه جوانى را كه پيراهن آستين كوتاه پوشيده ويا شلوار (لى) بر تن كرده دستگير مى كنند ويا تازيانه مى زنند. چرا؟ اسلام كه لباس ندارد چنانكه شنيدم زناني كه زلفشان از روسرى بيرون آمده جريمه مى كنند. در حالى كه در زمان حكومت محمد (صلى الله عليه وآله) وعلى (عليه السلام) با هيچ زنى چنين نكردند. چرا با لباس پوشيدن مردم كار دارند؟ چرا اين نيروها را در اصلاحات به كار نمى رند؟! چرا بدين وسيله اسلام را مبغوض مىكنند؟! با آنكه پيشواى بزرگ اسلام فرموده:
    آنچه كه مردم از اسلام مى پذيرند بگوئيد… با آنكه لباس خاصى در اسلام براى هيچ زن ومردى تعيين نشده است.
    (18)
    خبر وصيت نماز خواندن من بر آن مرد بزرگ پخش شد چنانچه خبر جلوگيرى از نماز من نيز بر ملا گرديد خبر زندانى شدن من نيز انتشار يافت وهمان شب راديوهاى خارج خبر دادند.
    از كجا اين خبر بدين زودي به آنها رسيد. آيا در ميان مامورين انتظامى ما خبرنگار ويا گزارشگر دارند؟.
    در همان شب تلفن‏هاى احوال پرسى دوستان وآشنايان از قم وغير قم شروع شد روز ديگر آمد ورفت به خانه من بيشتر شد ولى از سوى شبان حوزه علميه قم از اين مرد ربوده شده از گله، اظهار مهرى پديد نگشت وواكنشى هم از طرف مردم قم ديده نشد. شايد من لياقت چنين واكنشى نداشتم. روزنامه ‏اى در لبنان چنين نوشت وسخنورى در اجتماعى چنين گفت:
    "القذافى سجن الامام موسى الصدر والايرانيون سجنوا اخاه الاكبر".
    از طرف مردم تهران هم جنبشى ديده نشد. شايد من شايسته نبودم.
    بايد بگويم: خواهرانم افطارى جماران را نپذيرفتند ورد كردند ولى پسرم در افطارى جماران شركت كرد. شايد در نظر او عواطف فرزندى با خدمت به اسلام سازگار نيست.
    تلگراف هايى از داخل وخارج از كشور بدين جا مخابره شد ولى هيچكدام به دست من نرسيد. چرا؟ مگر ايصال امانت در اسلام واجب نيست؟ مگر مزد گرفتن وكار را در برابر مزد انجام ندادن گناه نيست؟
    حضرت آقاى قمى از مشهد تلگرافى مخابره كردند كه به دست من نرسيد ولى رونوشت آنرا براى من فرستادند بدين مضمون:
    قم ـ حضرت آيه الله صدر دامه بركاته
    پيشنهاد سؤ وبيشرمانه وظالمانه‏اى كه نسبت به جنابعالى انجام شد فوق‏العاده موجب تاثر وتالم گرديد. عجبا در كشورى كه بنام جمهورى اسلامى نام گذارى شده براى تشييع جنازه رهبر شوروى كافر كه دشمن خدا ومنكر خدا بود هيئتى فرستاده مىشود ولى عالمى دينى ومرجعى كه عده زيادى در داخل وخارج از كشور مقلد وپيرو دارد رحلت مىنمايد جنازه آن عالم بدون تشريفات لازمه حمل مىشود ومانع مىشوند از نماز خواندن جنابعالى بر آن مرحوم كه بر طبق وصيت خود مرحوم لازم بود شما انجام دهيد ومصداق "ينهون عن‏المعروف" ظاهر مىشود.
    عجبا عجبا عجبا!! بالاتر آنكه بر طبق اداء وظيفه تسلى دادن به مصيبت زدگان براى تسليت به بازماندگان در من‍زل آنمرحوم تشريف مىبريد با كمال بىشرمى جنابعالى را بازداشت نموده ومدتى در بازداشت نگاه مىدارند. درد بزرگ براى اهل دين آن است كه همه اين اعمال وكارهاى ديگر كه آنها هم خلاف شرع انور است به اسم دين ومذهب انجام مىشود!!!
    "انا لله وانا اليه راجعون" "الى الله المشتكى ونسئل الله ان يفرج عن وليه ويصلح به كل فاسد من أمور المسلمين واسئل الله لكم النصر والعز والتائيد"
    القمى (مهر مبارك)
    حضرت آقاى حاج ميرزا حسن سعيد از تهران تلگرافى مخابره كردند كه نرسيد. آقاى سيد على بن حسين باقرى مدير مجله پيام صلح كه در دهلى منتشر مى كنند تلگرافى مخابره كردند ونرسيد ومرجوع شد كه آدرس شناخته نشد. آقاى باقرى در سه زبان اردو، فارسى وانگليسى نويسنده مى باشد وچندى هم در درس فلسفه حضور يافته واكنون استاد دانشگاه اسلامى عليكر هندوستان مى باشد وكتاب پيشواى شهيدان را به زبان اردو ترجمه كرده است.
    وجود مقدس حضرت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به هنگام هجرت از مكه، امانت هاى كفار ومشركين قريش را بدانها پس داد با آنكه كافر بودند ودشمن خونى آنحضرت.
    تنها يك تلگراف از هامبورگ آلمان به دست من رسيد ولى امضاء نداشت آيا از آلمان بي امضاء مخابره شده بود؟! يا تلگرافچى قم فراموش كرده بود امضاء را بنويسد؟!
    سيد رضا صدر


    هیچ نظری موجود نیست:

    ارسال یک نظر

    خطایی در این ابزارک وجود داشت