ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

دفاع از دفاع از دفاع با تحریر محل نزاع+ الحاقات تازه

by danesh on 5/6/10
یادتان هست که یک زمانی خاتمی و طرفدارانش مکرر شعار می دادند که: «زنده باد مخالف من»؟ حتما متوجه هستید که این شعار (که از لق لقه های ولتری که خودش هم به حرف خودش پایبند نبود برآمده) بیشتر از آنکه ارزش واقعی و عینی داشته باشد ارزش ادبی و زیبایی شناختی دارد! به چه معنا؟ آدمیزاد اشعار و نوشته های ادبی و پر از احساس و آرایه را به چه هدفی می خواند؟ برای اینکه راه به حقیقت و واقعیتی ببرد؟ یا اینکه از هنر ابداع و ابتکار ادیب لذت ببرد و نفس خودش را آرام و ارضا کند؟ مسلما هدف دومی نزدیک تر است به واقعیت تا اولی، و اصلا اولی در میان عقلا محلی از اعراب ندارد. این شعار هم حداکثر یک عبارت ادبی قابل ستایش است و می شود در کنج عزلت از آن لذت برد اما در جهان واقعی سیاست هیچ کس برای آن تره خُرد نمی کند.
بی پرده باید گفت که شعر و شعار و ادبیاتی که پر از ابهام و ایهام و مجاز است، اگر در عالم سیاست برای استفاده های عملی به کار بیافتد، در خوش بینانه ترین حالت چیزی جز «خودارضایی سیاسی» نیست. وقتی بر شعاری که ما به ازای منطقی ندارد اصرار می شود و مدعیانش دُن کیشوت وار آن را تکرار می کنند در بهترین حالت و بدون گمانه زنی ها و نیت خوانی های سیاسی می توان به این نتیجه اکتفا کرد که به کار برندگان چنین ادبیاتی و شعاردهندگان آن ناآگاهانه مشغول «خودارضایی سیاسی» هستند، و برای القاء برتری یا تلقین اخلاقی بودن موضع خودشان چنین شعارهایی سر می دهند.
لازم است اضافه کنم که این نوع خودارضایی از کسی سر می زند که یا در مقام قدرت و تمامیت خواهی است یا دچار «توهم برتری» شده و با احساس خودبرتربینی و «توهم ضعف و شکست مخالف» دست به تبلیغ ادیبانه موضع به ظاهر اخلاقی اش می زند. یعنی وقتی شعاردهنده از موضع قدرت پائین می آید و خودش را مظلوم مطلق احساس می کند و حس شکست بر او مستولی می شود آنگاه اگر به او بگوئید که دوباره همان شعار را سر بدهد خواهید دید که شعار حناق می شود و در گلویش گیر می کند! یا اگر باز هم شعار بدهد نمایشی می دهد، جوری می گوید که فریاد مرده باد از آن بیشتر از زنده باد به گوش برسد، یا بهانه ای شود که کورسوی امیدش را زنده نگه دارد.
(مثال؛ همین الان و در موقعیتی که حرفهای خاتمی تیتر یک بی بی سی می شود به او بگوئید شعار بدهد (و صادقانه بگوید که) زنده باد مخالف من، زنده باد لباس شخصی ها(؟!)، زنده باد بسیجی ای که اصلاحات را به زانو در آورد، زنده باد مردمی که جنبش خیابانی ما را سرجایش نشاندند! ... این چیزی است که تصورش هم مسخره خواهد بود)
پس مطلب از این قرار است که شعار «زنده باد مخالف من» در دنیای سیاست؛ 1_ ما به ازای منطقی ندارد 2_ خودارضایی سیاسی است (بطوریکه فقط مصرف صنفی و گروهی دارد و در خارج از حزب و گروه کسی به آن اهمیت نمی دهد) 3_ از توهم خودبرتربینی ناشی می شود 4_ آکنده از ترحم به "دیگری" و تحقیر "مخالف" است و 5_ در مواقع ضعف و شکست رنگ می بازد و جز به اعتبار آرزوها و خیال ها تکرار نمی شود
در اینجا قصد دارم یک مثال از ظهور این شعار نخ نما و تجلی مضحک آن حتی در سالهای پس از اصلاحات را نشان بدهم. جناب داریوش محمدپور نویسنده ملکوت (که احتمالا مباحثه با ایشان را درباره موضوع خشونت خاطرتان هست) بعد از فیلتر شدن چند وبلاگ از بچه های اصولگرا و مسدود و حذف شدن وبلاگ «مدرسه ما» در صفحه گوگل خوان خودشان با انتخاب عنوان زیبای «در دفاع از صدای مخالف» نوشته اند:
«آزمايش مهمی است: بيايید در همين گودر به دفاع از کسانی مثل دانش‌طلب و امید حسینی (آهستان) برخیزيم که وبلاگ‌هاشان قربانی انحصارطلبی و تمامیت‌خواهی حکومت شده است. ببينم چند نفر این را لایک می‌زنند و از خاموش شدن صدای مخالف و منتقد - ولی بدزبان و خشن - ناراضی هستند. می‌دانم آزمايش سختی است به ویژه برای کسانی که زخم خورده‌اند از زبان نيش‌دار و بی‌رعايت اين دوستان ارزشی. اما برای ما آزمایش مهمی است که بدانیم اگر قرار باشد فردای ایران را بسازيم، چه اندازه اهل مدارا هستيم. اين گوی و این ميدان!»
http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/31824d42617b27f9
نام خودتان را به جای اسم بنده و آقای حسینی بگذارید و دوباره جملات ایشان را بخوانید! اگر از این خطاب ترحم انگیز و پر از تحقیر ناراحت نشوید، یا اگر با احساس ناشی از تکدر پوزخندی نثارش نکنید، حتما مثل بنده بر سستی منطق کسانی که اینقدر اسم در کرده اند و اینقدر خودشان را قبول دارند و تحویل می گیرند لبخند خواهید زد. ذیلا چند نکته را به ایشان و همه کسانی که با این حمایت جالب انگیزناک همراهی کرده اند (لایک زده اند) متذکر می شوم؛
اول؛ لطف کرده اند و دیگرانِ مسدود شده را (به زعم خودشان صدای مخالف و منتقد را) با عبارات بد زبان و خشن، با زبانی زخم زننده، و نیش دار و بی رعایت، و کسانی که حمایت از آنها آزمایش سختی است(!) توصیف کرده اند. لازم نیست بگویم که چه مقدار «فریاد مرده باد» از این اتهام زنی ها و لجن پراکنی ها به گوش می رسد، که بیش از حد آشکار است! اگر نام این کار دفاع از مخالف باشد پس وای تهاجم به مخالف! همانطور که در بالا عرض کردم این نه تنها حمایت نیست (و آشکارا حمله و تخریب و تهمت زنی است) بلکه برای شعاردهندگان آن هم شأنی جز «خودارضایی سیاسی» ندراد.
دوم؛ دوستان دیگر را نمی دانم اما بنده بخشی از زبان و گفتار خودم را مدیون اساتیدی مثل دکترسروش و حجة الاسلام کدیور و امثالهم هستم و اعتراف می کنم که در یادگیری تندی و تلخی زبان و نیش زدن و کنایه بازی شاگرد چندان موفقی نبوده ام و اصلا در برابر این بزرگان طفل مکتب خانه هم نیستم، چه رسد به یادگیری کامل فحاشی های ادبی، هنری، اخلاقی و حتی فقهی ایشان، که حتما اوج آن را از نامه های سیاسی همین اساتید سراغ دارید و نیازی به یادآوری شان نیست.
سوم؛ مسلما بنده و دوستانم احتیاجی به حمایت شما (حتی در صورتیکه این حمایت واقعی می بود) نداشتیم. وبلاگمان را بسته اند و حذف کرده اند؟ به جهنم که بسته اند! آسمان که به زمین نیامده است، حق هم نیست که به خاطر مسدود شدن چند وبلاگ کولی بازی دربیاوریم و داد و هوار راه بیاندازیم که آی فضا خفقان شده است چون وبلاگ ما را بسته اند! اینهمه وبلاگ مخالف و مهم و نامهم هستند که دارند با خیال راحت حرفهایشان را می زنند، قبل از این هم وبلاگ هایی را بسته اند که آب از آب تکان نخورده است، خون ما که رنگین تر نیست، مال ما هم روی بقیه! مطمئنا به جایی از نظام عالم بر نمی خورد! دانشجوها و طلبه های عدالتخواه این مملکت را به جرم صدای اعتراضشان به شلاق و زندان محکوم می کنند آب از آب تکان نمی خورد، وبلاگ ما کجای کار بود که از مسدود شدنش عزا بگیریم؟
چهارم؛ جناب محمدپور فرموده اند: «می دانم آزمايش سختی است به ویژه برای کسانی که زخم خورده‌اند» من دقیقا متوجه منظور ایشان از «کسانی که زخم خورده اند» نشدم اما حدس می زنم آن مباحثه کذا با بنده هنوز در خاطره شان باشد که چنین افاضه ای فرموده اند و الا خیلی از کسانی که حداقل در حمایت از بنده به توهین های ایشان لایک(!) زده اند بنده و وبلاگ مدرسه ما را یا اساسا نمی شناخته اند و یا کم می شناخته اند. آن مباحثه هم که اینقدر ناراحت شان کرده به پیشنهاد خودشان منتشر شد و زخم های ناشی از آن به خودشان مربوط است.
پنجم؛ عرض کردم که شعار زنده باد مخالف من از توهم خودبرتربینی و حس استعلا نسبت به دیگران، دیگرانی که ضعف و شکست شان مسلم فرض شده است، ناشی می شود. فکر می کنم این قسمتش واضح باشد اما در ادامه اضافه کردم که؛ اینگونه شعارها در مواقع ضعف و شکست جز به اعتبار آرزوها و خیال ها و امیدهای عمدتا واهی به آینده تکرار نمی شوند. جالب است که در میان توهین های جناب محمدپور می توانم مصداق این خیالپروری و آرزوهای خام را به روشنی نشان بدهم، دقیقا آنجا که گفته اند: «برای ما آزمایش مهمی است که بدانیم اگر قرار باشد فردای ایران را بسازيم ...»
ششم؛ ادعا کرده اند که دوستان اصولگرا «وبلاگ‌هاشان قربانی انحصارطلبی و تمامیت‌خواهی حکومت شده است» این البته مصادره به مطلوب واضحی است و اگر ایشان به خودشان زحمت می دادند و مطلب آخر مدرسه ما را می خواندند می دیدند که متذکر شده ام که در کارنامه ما نه تنها انتقاد و اعتراض تند به رئیس جمهور بلکه انتقادات صریحی هم به شخص اول مملکت وجود داشت که هیچ کدام باعث مسدود شدن مان نشد. حتی به مسئولین مدرسه هم انتقادات تندی داشته ایم و به همین خاطر حدس می زنیم وقتی مطلبی با عنوان «داغ ننگ بر پیشانی شورای عالی انقلاب فرهنگی» منتشر کردیم به بعضی از کسانی که به خاطر مدارک دانشگاهی شان همین تکبرها و خودبرتر بینی ها در میانشان رایج است برخورده و فیلترینگ مدرسه ما هم از همانجا آب می خورد، یعنی دقیقا از خودبزرگ بینی حاشیه نشین های کم ظرفیت سیاست که تحمل تاوان افعالشان را ندارند!
(مسدود شدن آهستان را هم که حتما می دانید مربوط به انتشار فیلمی از ضرب و شتم و برهنه کردن مخالف، توسط جنبش بدون خشونت سبزها، بود که مسئولین کمیته فیلترینگ برای صیانت از فضای اخلاقی وب(!) به شکل کاملا غیرسلیقه ای آن را مسدود کردند)
خلاصه کنم که؛
اگر بی بی سی و جناب محمد پور و همه کسانی که در این مورد نوشته اند (یا لایک زده اند!) قصدشان این است که از این نمد کلاهی برای جمع خودشان بدوزند باید بگویم که این کلاه گشادی که سر خودشان می گذارند چیزی جز «خودارضایی سیاسی» نیست، نعل وارونه است و مقاصد تصنعی آن بیش از حد آشکار است، جز مصرف حزبی و گروهی مصرف دیگری ندارد، و خاصیتی جز تسکین به روش خودفریبی بر آن مترتب نیست. بنابراین با عرض تشکر به سهم خودم(!) فهرست عده که بی توجه به واقعیت این نوع حمایت به آن نوشته لایک زده اند را در زیر می آورم، فهرستی که شاید به خودی خود می تواند معنای واقعی این نوع حمایت را نشان بدهد؛
Ali B, Amir, Bahman Daroshafaei, DoodingHouse, M.S.A. HONARVAR, Mohammad Khajehpoor, V A H I D, Kathy, Kaveh Yazdifard, Sepinood Nadjian, Vahid Online, محمد رعدی, @id@, Abbas Heydari, Ahmad, Ali Aliakbary, Ali Entezari, Ali Ghobadi, Ali Nemati Shahab, Amin A, Amin Sabeti, Amir Bitarafan, Amir Molookpour, Arash Kamangir/Abadpour, Araz Alipour, Archman .1982, ArsalaN, Ashkan A, Atal Matal, Azade Tehrani, Azin, Babak Karimpour, Behrang Tajdin, DAAD, Daryaa, Dream Land, Elahe Kianpoor, F Safari, Farzad Fattahi, Fateme, Fateme Ghadyani, Fateme Mehralizade, Fatemeh Vala, Gilan B, H, Hadi هادی, Hamed D, Hamed s, Hamid, Hamid Keshavarz, Horreh H, Hosein V, Hossein, Hossein Sheikholeslami, Hussain Al-Sadeq, Iman, Kamal Akhavan, Kaveh Shahbazi, Kiannml [Irani], Lithium, Lithium ., Mahdi Alaghband©, Mahya O, Majid Ghaffuri, Mani Farsaie, Maryam Bakhshi, Maryam Mohtadi, Masoud, Matin Zahak, Mehdi Dehghani, Mehdi H, Mehdi Parpanchi, Mehrnoosh مهرنوش,Mohammad, Mohammad Hosein Khorbak, Mohammad Javad Shokri, Mohammad Soleymani, Mostafa Amini Nasab, Nafiseh Mousavi, Nariman Zarrinpanah, Nassim *, Nastaran Pashaei, Navid Hashemi, Nazanin, Negin Shiraghaie, Omid Dadgari, Omid Tavakoli, P. P., Payam Min, Pouria Rezaeian, Raket, Reza Pesar, Reza Saki, Reza Shokrollahi, RiRa ., Saaaabzfam, Saeed, Sahar .N, Saleh Taheri, Sara, Shahab M, Shahrzad, Sofeia, Tarannom Izadi, Tarsa ., Tiboo simon, Vahid, Worm, Youness Alvandi, Zahra Rashti, adeleh ghodsizadeh, ali adim, ali ashraf fathi, ali n, ali seidabadi, alpr, amin sedaghatpour, amir mojiri, amir noor, amir sotudeh, bahare arvin, doxtarak ., elham, ell, faezeh D, farzad mj, fateme m, fatemeh, fo, goonle d, hamed eskandari, hossein sheykh, lida hosseini nejad, mah sour, mahdi, mahshid, maryamin, marzieh poorrahimy ardakany, marziyeh l, meisam ashtari, morteza kiaee, mozhde, msd, nasim h, paris r, parnianپرنیان, payam m, poopak saberi, ramin etezad, remedios, reza namdari, saeed khadivy, sahar, sakineh Alishiry, samaneh khademi, sara hk, sina k, soheil assi, sojan mori, somayeh tohidlou, آيدا خخخخخخخ, بچه برزگر, خيابان يكطرفه, شهاب شهسواری علویجه, مازوخ Sss, مانی کنترلمن, کارتاژ ., کلاغ .,

ـ با شناخت اندکی که در همین گودر از جناب هنرور پیدا کرده ام انتظار تقدیر عجیب و غریب ایشان از این نوع حمایت تحقیر آمیز و پر از توهین و ترحم را نداشتم، هر چند در صداقت ایشان شکی ندارم اما به نظرم در حمایت از این نوع حمایت، دچار غفلت شده اند؛
http://allamahhonarvar.wordpress.com/2010/05/03/در-دفاع-از-صدای-مخالف/

جناب دانش طلب عزیز

ممنون از حوصله ای که به نحو روز افزونی در مطالعه ی نظرات دوستان به خرج می دهید و دقتی که در تناظر نقد خود با مطلب مورد نقد نشان می دهید. واقعیت اینکه اگر دقت بفرمایید، غالبا من بیش از حاشیه ای بر مطلبی که به چشمم می خورد نمی زنم، و عنوان "یادداشت ها و برداشت ها" خود گواه این دیدگاه است، غالبا هم این حواشی مطالب پر تلاشی نیستند که بر سرشان وقت چندانی یا دقت و اتقانی نهاده باشم، بلکه اگر مطلبی در همان راستا به ذهنم خطور می کند، یا هم بسته با مطلب پیوندی به خاطرم می آید، یا که پیوست کردن خاطره ای را مفید می بینم، چند سطری به بهانه ی چیزی که نقل نموده ام، بدان ملحق می کنم، و یا به زوایایی دیگر اشاره می کنم یا مزایایی که در مطلب جالب یافته ام بر می شمارم، و غالبا تنها در حیطه ی "تاریخ روحانیت شیعه" و "استقلال حوزه و حرمت و حریم مرجعیت" احیانا در حد "نشان دادن تزلزل مقدمات و یا خدشه در منابع و مستندات" اگر حرفی داشته باشم، با دوستان در میان می گذارم، و بارها عرض کرده ام – البته متاسفانه نه اینجاهایی که بیانش فرض بوده- که بیشتر می کوشم تا به تکمیل و اتمام یک "موضوع" بپردازم تا به ابطال یا اعلام یک "موضع"، فرضا که کسی مطلب را لایق مداقه بیابد، دوست دارم که با مطالعه اش، اشرافی ولو اجمالی و سطحی بر جوانبش یافته باشد و معرفتی کلی به مطالبش به کف آورده باشد، که چند سطر من بیشتر به پرسش احتمالی " یعنی چه؟ تعریف کن ببینم موضوع چیه؟" پاسخ دهد و "شروع" یک سلسله فکر یا خیال یا مطالعه باشد، تا پاسخی به دستوری از قبیل "صریحا موضع خود را اعلام کنید، می دانید که هر حرفی ممکن است علیه شما به کار برود، بنابرین بدون وکیلتان لازم نیست حرف بزنید" یا اجابتی به یک " استفتاء و تعیین تکلیف و صور حکم" یا خدای نا خواسته بهانه ای برای سنجش " این بالاخره کدوم وریه؟".بنابرین اصلا نباید فرض را بر تایید طابق النعل بالنعل مطلب منقول گذاشت، بلکه در عرف خودمان – طلبه ها- فرض کنید یک "قوله:......" که نقل مطلب باشد، با یک "یمکن ان یقال" پی گرفته می شود. همین.
من از آقای محمد پور شناختی ندارم، ولو که دوستانی مشترک داریم، اما مطالبش را که خوانده ام متوجه شده ام که در پست های وبلاگ ملکوت نسبت به نوت ها و کامنت های قلیلی که در گودر به دستم می رسد بسیار متفاوت سخن می گوید: بی طرف تر، متین تر، متواضع تر و سنجیده تر و در موضوعاتی فراگیر تر و از سر دغدغه هایی با شمول و دامنه ی وسیع تر. حال آنکه در گودر بی تکلف تر، بی مقدمه و مؤخره، درخواستی تر و انشائی تر، و پیام وار، می نویسد. بنابرین برداشت کرده ام که مطالب و تفکراتش را در وبلاگش بجویم و بیابم و در گودر مسلم گرفته ام و تصور می کنم واضح باشد که آنچه یکی در میان بر اثر شیر کردن دوستان به دستم می رسد، چیزی در حد اس. ام. اس. ایشان به دوستان خودش است و اگر کسی برایم نقل کرد، می توانم نظر بدهم، اما نمی تواند به من بر بخورد یا نقدش کنم، چون خطابش با من نیست. و وجدانا این تفکیک از سبک و لحنش مشخص است. بنابرین اینجا هم وقتی نوت ایشان را دیدم یک راست رفتم در وبلاگش جست و جوی یک پست در همین زمینه را کردم که احتمالش را می دادم- شاید چون خودم پست هایم را در گودر به اشاره یا لینک و گودریاتم را در پست ها به تفصیل و تکمیل می گذارم- و چون نیافتم، در قدیم و جدید مطالبش مطلبی در این ارتباط را جست و جو کردم و نوشته ای را هم انتخاب کردم، اما به دو سبب از آن منصرف شدم، یکی که جهت گیری و نتیجه گیری داشت که البته باید هم می داشت، منتهی با روحیه و ترجیحات من مناسب نمی آمد، دیگر اینکه مغفول می ماند، چون من می خواستم به مخاطبان ایشان که پیشنهادشان را شیر کرده بودند، بگویم: "خب، راست میگه کاملا، چرا تعجب می کنید، همین کار رو بکنید"، و این دوستان به احتمال زیاد تنها در این صورت بذل توجه به حواشی نا متعارف من می نمودند، اما جزئیات بیانی آقای محمد پور به نظرم اصلا در مقام مخاطبه و در خطاب به شما نبود- در نظر من. چرا، یک جایی یک بار دیدم ایشان اشاره ای به مناظره یا مباحثه ای با شما کرده- که من نخوانده ام و خبر از محتویاتش ندارم- و آنجا تعبیر "طلبه ی هتاک" یا چیزی در این حد و حدود به چشمم خورد و –تعبیر را دقت کنید:- توی ذوقم خورد، چون دقیقا با فرض اینکه یک کامنت یا نوت میان دوستان خودشان است، به حسب "وسواس شخصی" من تداعی گر "غیبت" آمد، و البته این صرفا یک سلیقه ی شخصی بود و نه یک معصیت ایشان و این مسلم است، اما در اینجا چون برایم قطعی بود که ایشان با دوستان خود دارد حرفی می زند، ابدا به نظرم تحقیر و ترحم نیامد و احیانا من و شما هم شاید از کسانی بین خودمان حرف بزنیم، ولو محبوب و محترممان هم باشند، و به حسب بین الاحباب که لیس آداب، بگوییم مثلا از دستش دلخورم ولی حقش این نیست، و قطعا این تحقیر طرف نیست، ولو به گوشش برسد.
علی ای حال من با این تصور نوشتم و چندان هم تردیدی به دلم نینداختید، اما از شما جدا معذرت خواهی می کنم که موجب بر انگیختن احساساتی منفی در شما شدم و از آقای محمد پور هم معذرت می خواهم که با بی احتیاطی و بی فکری احیانا موجب شدم که حرف گودری ایشان به وبلاگ کشیده شود و مورد سوء تعبیر و در معرض سوء تفاهم قرار گیرد. به آقای دانش طلب هم حق می دهم و واضح است که صادقانه احساسش را نقل کرده و قطع نظر از اینکه احساسش اشتباه یا نامربوط قلمداد گردد، اما کدام یک از ما رنج و تشویش های حاصل از احساسی یا تصوری به اشتباه و سوء تفاهم را در زندگی تجربه نکرده ایم و کداممان در این صورت توقع نداشته ایم که درک کنند که ما به هر حال دچار این احساس شده ایم و رنج برده ایم و اگر حسن نیت دارید سوء تفاهم را رفع کنید، نه اینکه سرزنش یا سرکوفت بر آن بیفزایید که چرا این گونه تفسیر کرده ایم؟
ضمنا توصیه می کنم که دقت داشته باشید که چه کسی مغرض است و چه کسی معتقد است و چه کسی نقد ها را به سخره گرفته و ناسزا حواله می کند و چه کسی در آآنها می اندیشد و از آن خلاصه ای ارایه می کند، چه کسی طالب حقیقت است و نگران آنکه باطل پیروز نگردد .و چه کسی که باطل را با نام حق به جنگ حقیقت می برد، چه کسی محتاج و احیانا منتظر ادله ای است تا مبانی خود را به نقد بنشیند و چه کسی مترصد مطالبی است تا آنها را بکوبد و بر آشوبد. من صادقانه به آقای دانش طلب احترام می گذارم، که در عین حال مانع از این نمی شود که با او به "مباحثه" ی گودری بنشینم و احیانا به "توافق در هیچ موردی" هم نرسیم، آیا نه آنکه هر دو سپس در آموخته ها و نیاموخته هامان دقیق تر می شویم و در سنخی از کلام ها و برخی از پیام ها عمیق تر می نگریم؟
آیا اینکه در هیچ امری از امور انتخابی و اختیاری ثانوی مان اتفاق نظر نداریم، هر یکمان را در دید دیگری "غیر" و "بیگانه" و "دیگری" باید جلوه دهد؟
نمی خواهم تصور کنم که همه دارید می گویید "این توی خیالات و توهمات داره سر می کنه یا چشه؟ نفسش از جای گرم در میاد..." و حق می دهم که این "جدایی ها" آنقدر تلقین و تحمیل شده که ناخودآگاه شده و جزو زبان و بیان ماست، و اگر داریوش محمد پور هم در مکالمه ای دوستانه با دوستانش می گوید که "آنها" را باید "ما" مورد حمایت قرار دهیم، این به نظر من همانقدر بی غرض و بی منظور به دام "جدایی" لغزیده که من دارم می گویم "آنها" به "ماها" بی احترامی نکرده اند یا شما می گویی "ما ها " به "آنها" چه نیازی داریم که حمایتمان کنند؟
و ضمنا ما نیاز داریم به اینکه حمایت شویم، چون انسان موجودی بی نیاز نیست و اگر همه ی حمایت ها را نمی جوید، اما همه ی "دریغ ها" را در می یابد و رنج می کشد و این ننگ و کسر شأن نیست که انسان نیاز به دیگرانی دارد که مانند خودش نیازمندند، این ضعف و نیاز پایه ی همه ی قدرت و بی نیازی انسان و مایه و سرمایه ی کرامت و خلافت اوست.

وآنگهی اگر نیاز نداریم، خب شاید نیاز دیگری را بر آوریم، ما که طلبه ایم نباید طالب نفعی یا منوط به نیازی به "ناس" بنگریم و خطاب عام الهی را خاص و عرفی کنیم، آن هم وقتی به سویمان گامی بر می دارند، که "عبس و تولی" خوانده و شنیده ایم و...
وای، باز آنقدر بداهه گویی کردم و مطلب را کش دادم که کلافه شدم و کلافه کردم.
راستی آقای دانش طلب، از حسن نیتتان نهایت تشکر را دارم و امیدوارم لایق و مستحق حسن ظنتان بشوم، فعلا که تنها به "کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته" من و شرمندگی من افزودید.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
الاقل علماً و عملاً محمد صادق هنرور

پی نوشت یکم: صلوات بفرستید دیگه......اینهمه ماله کشیدم
پی نوشت دوم: آنهایی که الآن می خواهند سر به تنم نباشد...آنها را هم درک می کنم ولی بلند بلند فحشم ندهید
پی نوشت سوم: التماس دعا....راستی آقای دانش طلب، دوباره که خواندم الان، بد حرف زدی ولی انگار، یا من وسواسی شدم؟
ملحقات تازه
1. کامنت های همین پست در گودر این بنده ی شرمنده:
Comments (6)

danesh - برای اینکه موضوع بیش از این کش پیدا نکند خیلی خلاصه عرض می کنم؛
بنده به اعتبار عمومی بودن متن جناب محمدپور این نقد را نوشته ام و الا اگر خصوصی بود اصلا به من ربطی هم پیدا نمی کرد که بخواهم از آن ناراحت یا خوشحال بشوم!
منظورم از اشاره به مطلب شما هم فقط «غفلت» بود و جبران غفلت هم نه به «عذرخواهی» که فقط به پذیرش و «دقت» است. بنابراین توضیحات و تواضع شما را اصلا به خودم نمی گیرم و همین که شما می پذیرید که ممکن است چنین متنی باعث تکدر و ناراحتی کسانی بشود که از آنها اسم بره شده ارزش خودش را دارد و قابل تقدیر است.
باقی مطالب را وا می گذارم و به همان سوال آخر جواب می دهم؛
بنده حقیقتا سعی کردم آرام بنویسم شاید بهانه نشود که بگویند زبانش تند است پس بویی از حقیقت نبرده، سعی کردم که زبانم حجاب منظورم نشود. منتها صراحت را نمی توانم ترک کنم، راحت حرف می زنم و اهل تعارف و ملاحظه هم نیستم. نمی دانم این آفت زبان می شود یا نه؟ اما عقل ناقصم هنوز می گوید که صراحت، دیوارهای بلندی از سوء تفاهم را فرو می ریزد و حتی بین آدمهای مخالف رفاقت هایی ایجاد می کند که بین آدمهای موافقی که با هم تعارف و ملاحظه دارند هیچ وقت ایجاد نمی شود. از این برکت صراحت نمی توانم دست بردارم.


you - باز هم ممنون. لطف کردین و تا حدی هم موافقم در مورد صراحت ولو سلیقه یا عادت نگارشم تا حدی متفاوت باشد، اما توجهم هم با این اشاره به برکات صراحت من بعد به این بعد قضیه بیشتر خواهد بود

Kaveh Yazdifard - ایده‌ی کپی کردن اسم‌ها واقعن آدم رو به‌یاد تفتیش عقاید این روزها می‌اندازه که دیگه حداقل تو فضای مجازی مثل دانشگاه و استخدام و ... مرسوم نبود، ولی انگار این نگاه هر جا باشه با خودش این آزار تعمدی جان انسان‌ها رو هم می‌آره. به صراحت بگم ادبیات آزار دهنده‌ایست، بوی تلخ اسلام زورگویانه‌ی ایرانی می‌دهد که برای ما دهه‌ی 60ای هاآشناست...؛ محتوای آن ولی رک است و قابل درک گاهی

مملکتِ در حال زوال همه‌چیزش به زوال می‌آید، دانشگاه و حوزه و علما و روشن‌فکران و دولت و ...؛ حیف ازین مرز و بوم و حیف ازین دین و حیف ازین فرصت سوخته


you - کاوه جان، قرن ما قرنی چنین بود
باید به درد قرون خویش خوی کنیم و با بیش ترین درک ممکن و بیش ترین واقع بینی و تحمل تاب بیاوریم، تا با مدارا و رواداری و آن اوردوزی از انسانیت که لازمه ی روزگار مان است، بلکه هر یک گامی به پیش برویم و ببریم،
یا که در این درد رها شویم
یا که درد را انکار کنیم و فراموش
که تا صد بار بدتر و بد هنگام تر باز گردد و بازمان دارد

danesh - جناب یزدی فرد
من که به "زور" برنداشته ام "عقاید سری" شما را "کشف" و "افشا" کنم، بنابراین این کار بنده ـ حتی اگر نادرست باشد ـ ربطی به تفتیش عقاید ندارد، پس داستان را دراماتیک نکنید! من فقط اسامی کسانی را که لطف کرده اند و به نوشته آقای محمدپور لایک زده اند و لایک شان هم علنی است را نشان داده ام که خودشان هم ببینند که گاهی می خواهند لطفی بکنند اما اینقدر حصار افکارشان تنگ است که فقط می توانند به خودشان لطف کنند! و البته اسمش را هم می گذارند حمایت از مخالف!
آن پدیده هایی هم همیشه رو به زوال اند که از پذیرفتن حقیقت گریزانند، از بازگویی رخدادهای علنی هم هراسان دارند و مصرند که پیله ای از مصونیت را دور خود بپیچند که ساحت شان هیچگاه مورد سوال و انتقاد قرار نگیرند
هر کسی هم که حرفی بزند که به مذاق شان خوش نیاید از تفتیش عقاید اروپائی ها گرفته تا داستانهای دهه 60 کمیته ای ها و خط امامی ها و ... همه را سر هم می کنند و به هم ربط می دهند که بگویند ما(؟!) مظلوم واقع شده ایم! بلکه از نتیجه و معنای طبیعی کارشان شانه خالی کنند
Kaveh Yazdifard - !وجود آدمایی مثل داریوش محمدپور و محمد هنرور در این برهوت، واقعن یه موهبته

2. نوت جناب محمدپور
بر یادداشت مورد بحث آقای دانش طلب

این «حمایت از مخالف» است یا «خودارضایی سیاسی» است؟

via danesh on 5/7/10

که در گودریات جناب جامی دیدم:
Google Reader - Mehdi Jami's shared items
Dāryūsh:




بله،‌دقيقاً به دلیل همين لحن خشن و زبان آکنده از نفرت ايشان، باید از «حق» سخن گفتن‌اش دفاع کرد. اشکالی ندارد، بگذارید به همین سادگی نام چیزی که نه تنها وظیفه‌ی اخلاقی است، بلکه رکنی از جدی گرفتنِ نگاه «ديگری» است را خودارضايی سياسی بنامند. دقيقاً به همين دلایل بايد افرادی از این جنس را بی‌صدا نگذاشت.




هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خطایی در این ابزارک وجود داشت