ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

ز دیباچه ی کتاب شیرازنامه ام


Quantcast

یک. دیباچه

ناگفته پیداست که آنچه در این پژوهش و بل هر پژوهشی در جایگاه موضوع و مطلوب می نشیند، قطعاً همان نقطه ای است که نگاه پژوهشگر آنقدر خیره بدان و اندیشه و حواس او آنچنان متمرکز و مختص بدان وتمام دقت و تمرکز او به حدی مصروف و معطوف آن است که ماسوا و ماورای همان در دیدگانش تار می آید و مشوّش رخ می نماید، ای بسا پس از چندی هم از اساس از قلمروی دیدش متواری می گردد، حال آنکه امکان و احتمال بسیاری هست که میان موضوع مورد اهتمام و آنچه که بستر قرار و استقرار وجود آن و زمینه ی ظهور آن است، روابط و علائقی برقرار باشد که عدم لحاظ نمودن آنها از پایه و بنیان در پروسه ی پژوهش اختلال افکند و در نتیجه ثمره ها و نتایج هم پس از متحمّل شدن زحمات و مراحل برداشت، از تخم و بن فاسد و بیهوده از آب در آیند.

وآنگهی اصلاً مگر یک تصویر گسسته و بریده شده از برگه ای یا صفحه ای بزرگ تر، دیگر بی اتصال دیگرباره به آن صورت و گستره، واجد شباهت و همگونی با صورت فراگیر مذکور تواند بود؟ آیا یک کاغذپاره ی کنده شده از کتابی، بی آغاز و پایان و به خودی خود چه خطابی از رازها و معانی موجود در خود می تواند داشته باشد؟ آیا قطعه ای از یک پازل که آن از میان منظره ی حاصل از هزاران قطعه ی هر یک در موضع خود مستقر شده، بر داشته باشند، هرگز سرچشمه ی تصوّری صحیح و صادق از همان منظره تواند بود؟

اما آخر یک محقق، خاصه یک مورخ، جز آنکه موضوعش را از میان انبوهی در هم آمیخته های کاملاً به هم پیوسته و به هم بسته، پاره کند و بیرون کشد، آیا چه چاره دارد؟

برای نیل به تصوّری نزدیک تر به واقع و تصویری و درکی که از وضع مورد اشاره در سطور فوق به دور باشد، ناچاریم که از طریق عقب رفتن و فاصله گرفتن از موضوع اخص، به گسترش میدان دید خویش بپردازیم و این است که مایلم در همین آغاز کار که دیدگان خوبش را خسته به خیرگی و تمرکزی آنچنان نکرده ایم و بُرد ذهن خویش را فرونکاسته ایم و پیرامون ها را هنوز در میدان دید داریم، نه تنها که خیره به موضوع اخص نشویم، بلکه چند قدمی از آن عقب تر هم برویم و از فاصله ای مناسب، در آن گستره که در شناختن و شناساندن نقطه ای از بی شماران نقطه های آن، مطلوب خویش را انتظار می کشیم، بدانگونه نظر بیندازیم که ظهور عادی و واقعی موضوع منظور نظر خویش را در میانه ی وجودات دیگر نظاره کنیم و دست کم تصوّری حاصل کنیم از اینکه موضوع مورد اهتمام ما پیش از آنکه آن را از جغرافیای طبیعی وجود و ظهورش بگسلیم، در مختصّات اوّلیه ی وجودی خویش در عالم و در کنار موجودات دیگر و در جوار سایر وجودات، چه ظهوری داشته و تحقّق آن به چه شکل بوده.

تطبیق این راهکاری که اختیار شد، بر خصوص موضوعی که مورد نظر در پژوهش حاضر است، به این معنی است که پیش از شرح احوال و ایّام شهر شیراز وحتّی قبل از کشیدن طرحی از شکل و شمایل اندام و چهره اش، یا اشاره ای سطحی به فضایل و مقام و آوازه اش، بدون ورود به مسیری در تاریخ که از آغازه هایش پیش می رود تا به امروزهایش می رسد، حتّی بی آنکه دیدی به آثار تاریخی پرآوازه اش انداخته باشیم، در همین آغاز، مسیری را در خلاف جهت جریان زمان پیش گیریم و بدین سان جادّه ای متروک و کهن را احیاء کنیم که شیراز خود از طریق همین جادّه فاصله ی بسیار میان آغاز سست و شروع شکننده ی خویش تا روزگارهای مرکزیت و محوریتش در گستره ی پهناور فرهنگ و فلسفه و فکر و علوم در سرتاسر جهان اسلام را پیموده است.

بنابرین با توجه به انتظارات و اهدافمان در جستار حاضر، به عنوان افقی التفاتی که بتواند مناسب ترین زاویه ی دید را در اختیارمان بگذارد و مطلوب ترین چشم انداز را در برابرمان بگشاید، زمینه هایی جغرافیایی – طبیعی و اقلیمی و تاریخی- و پیشینه هایی تاریخی– از تاریخ های باستانی، اسلامی و ایرانی ِ اسلامی – را به کار گرفته ایم، آن هم لاجرم به اجمال و بالطّبع به اختیار وانتخاب صرفاً برخی از نقاط و قطعات جغرافیا و تنها برخی مقاطع و مطالب تاریخی از مجموع آنچه که در تنگنای اجمال لاجرم مجال نمی توانست بیابد.

اما این اجمالی که ناگزیر از آن بودیم می توانست به توالی و استمرار مطلوب آن مطالب، اختلال هایی زیان بار و آسیب هایی نامناسب وارد آورد، از این روی منتهای دقت را به کار بستیم تا این زمینه ها را به نحوی انتخاب کنیم که پیوستگی و توالی بایسته ی آنها به دست آید و نهایت مشقت را کشیدیم تا درحد امکان اجتناب از هر گسست و خللی در یکدستی و تسلسل شایسته ی مسایل کرده باشیم و با تمهید زمینه هایی کمابیش یکپارچه و متحد و همگون، زاویه ی دید مناسبی برپا نموده و شیوه و رویکردی مطلوب مهیّا کرده باشیم.

امّا اگر در پی تاریخی نگری مذکور حالا نه دیگر چند مجموعه ی اتّفاقی بر گزیده از اطّلاعات و مطالب در حول شیراز که هیچ نظمی در داخل مجموعه ها خود را بر اعضا تحمیل نمی نمود و صدگونه می شد مرتب و منظّمشان ساخت، بلکه دنباله هایی متناظر با دنباله ی زمان در اختیار داریم، در عین مزایای آشکاری که این امر در راستای شناخت بهتر، بیشتر و ژرفتر در بر دارد، امّا این نیز هست که این نگاه و راه در عمل ما را راهی بازخوانی و بازسازی کلّ تاریخ شیراز می کند و در پی آن تاریخی- نگری ناخواسته و به ناگزیر مضاف بر اینکه به تاریخی- نگاری یا اختیار نمودن شیوه های تاریخ نگارانه ناچار می شویم، نوعی ادبی بر ما تحمیل و قالبی تشکیل می گردد که بازنمایی ما را روایی و داستانی می کند، که باز دشواری های آشکاری در پی دارد. از جمله اینکه به اقتضای جنس مطالب و فشردگی آنها و عدم تناسب کافی میان داده های مورد نظر و داستان های رایج ، و حجم بالای نام های خاص، اعلام تاریخی و جغرافیایی، اسمای بلاد و امکنه و وفور تواریخی که صرف نظر نمودن از آنها هم نقض غرض خواهد بود، در معرض افتادن به دو پرتگاه مهلک قرار می گیریم که چونان دو نماد افراط و تفریط رخ می گشایند؛ یکی تبدیل نمودن تمامی آنچه جمع آوری کرده ایم به یک روزشمار یا گاه شماری می باشد، یعنی اتخاذ رویّه ای کرونولوژیک در گزارش و نگارش، دیگر هم این است که اساساً به عنوان نویسنده ای آزاد که داستانی می نویسد و کسی تاریخ و مدرک و سند و ارجاع و استناد از او انتظار و توقع ندارد، روایتی و حکایتی بپردازم که الهامبخش آن این مواد بوده اند.

امّا آیا اساساً اتخاذ مرکب کم حوصله و بی دقّت و نه چندان مطیعی به نام بازنمایی روایی برای به سرمنزل مقصود رساندن بار کلان و گران یک تاریخ- که در زمانی مقدّم و منقضی و در عینیّت تمام واقع شده- و سرشار از ظرایفی شکننده دقایقی گریزپا می باشد، آن هم در راه- باریکه ی پر فراز و نشیبی موسوم به تاریخ- نگاری که به سبب عبور از میان پرتگاه هایی خطرناک، راهی پرمخاطره و کم مسافر است، تصمیمی بخردانه و اقدامی درست تواند بود؟

پیداست که این امر ما را خواه ناخواه به لبه های پرتگاه هایی می کشاند، که باریکه ی مورد اهتمام و پیگیری ما مشرف بر آنهاست، مانند درهم آمیختگی هایی ناخواسته و خزنده از مقوله ی غلبه یافتن بیگاه و بی اختیار ساختارهای کاذب پیش- ساخته ی اذهان ما بر طرح و برنامه ی کنونی ما، مانند آنچه در ارتباط با هر طرح داستانی و شرح روایی در اذهانمان نشسته است و باعث می شود چنان با یقین و باور در جست وجوی آغاز و میان و پایان برای هر داستانی باشیم که در گستره ی اجزاء عینی و در میان واقع شده های در درون تاریخ، انتظار عناصری داستانی از این دست را بکشیم، غافل از آنکه چنین برچسب هایی بر هستارهای طبیعی و از جمله بر جریان سیّال و شتابان دگرگون شونده و پر جوش و خروش تاریخ انسانی نه می چسبد و نه اگر بر فرض محال بچسبد، دیده یا خوانده می شود. حدّ اکثر کاری که برای تأمین نیاز نهادینه ی امروزین خویش به تفکیک مراحل و منازل و عنوان هر یک را به ترتیب و تسلسل مشاهده نمودن می توانیم انجام دهیم، اکتفاء به التزام به آن موارد در اذهان خودمان است، اگر که مددی به درک منظم تر مشهودات و مسموعات و بیادسپاری بهتر و تسهیل و تسریع در انتقال معانی برساند.

امّا رعایت سیر و مسیر زمان و التزام به همگامی و همراهی با امتداد زمان بدین معناست که هر چه را در شیراز در برابر خویش داریم، یعنی آثار تاریخی و مجموعه ی میراث فرهنگی را که همنشینی مکانی و همترازی زمانی بر آنها غلبه ای پایدار یافته، نیز هر چه در باب مشاهیر در ذهن خود با مقابر و بناهای یادبود و عمارات آرامگاهی و باقیات صالحات آنان متناظر ساخته بودیم، و هر چه را در میراث مکتوب و در تاریخ ادبیات از مرده ریگ مردان بزرگ این شهر برگزیده بودیم، همه و همه را از هم گسسته و رشته های رابط مذکور را بریده و اتّصالات دیرینه ی تداعیات و تناظرات را پاره کنیم و از آغاز همه ی این اینهمه چیزها را در جاده ی متروکه ای که شیراز را به اوج رساند بچینیم و دقّت خویش را بر سر آن بگذاریم که هر چیزی دقیقاً در همان خانه ای از تقویم قرار گیرد، که متعلّق به آن هم می باشد

همچنانکه می بینید، این نگارش بر پایه ی نگرشی دیگرگون از آنچه در آثاری از این دست معمول و مقبول بوده و هست، ناشی شده و بر همین مبنا هم در مقام سنجش و ارزیابی، از اهمّیت و ارزش خویش بیشتر به پشتوانه ی همان نگرش و روش ویژه اش دفاع می کند، تا با پافشاری بر میزان پژوهش و کاوش. وانگهی نگرنده ی با آن نگرش، که نگارنده ی این نگارش باشد، هرگز دعوی آن ندارد که در مقام نگرش هرچه را با این نظرگاه تازه آشکار گشته، دیده و دریافته، کما اینکه معترف است که در گستره ی پژوهش نیز نه همه ی دیده ها را نهاده، نه همه ی داده ها را دیده و سنجیده، نیز مبرّا از این ادّعاست که حتی در مقام نگارش این جستارها گزارشی شایسته از دست آوردهای نگرشش به دست داده، امّا اگر در مجال حاضر چندان طرفی از این گونه نگاهش بر نبسته و در مقوله ی مزبور چندان حرفی نداشته که پشتوانه ی ملموس و عملی نظرگاه و کاربست مذکور باشد، باز خوشنود به همین بعد قضیّه است که دست کم نگرشی را که یافته و دریافته، به شایستگان پیشکش کرده تا بلکه نفس و صرف این نگاه در پناه صلاحیت بیشتر ِ آن دیگران در زمره ی مصالحی باشد که در اختیارشان است و بالأخره مورد مصرف در یکی از عمارت هایی خواهد داشت که در عالم فرهنگ و اندیشه بنا می کنند.

این هم که در برخی از جهاتی که در جست و جوی خود می پیماییم، از قلمروی تاریخ ادبیات یا از همان دست دانایی ها می گذریم، یا اگرحرکاتی در سمت و سوی برکات حیات والای فرهنگی و ادیی و دینی و علمی شیراز را می آزماییم و حکایاتی از دسته ای انسان های برجسته ی علوم و معارف و ادبیات و هنرها و دین و عرفان و جهانبینی و سیاست و جامعه و …در میان می آوریم، داعیه ای جز باز نمودن ماجرای سرگذشت شیراز و خواسته ای غیر از راز گشودن از معمّای پیشرفت و پروازش را در سر نداریم

در عین اعتراف به آنکه از ادای حقّ پژوهش و تأمین متعارف آنچه مقتضای این تحقیق بوده، برنیامده ایم، امّا در عین حال در این گونه محتویات و این طور مندرجات، که تبیین و تحلیل تاریخ، حیثیت التفاتی آنها را تشکیل می داده و تأمین تعلیلی بخردانه ضرورتی حیاتی دارا بوده، صبغه ی پژوهش و بازاندیشی غلبه ی تام می یابد و دغدغه ی تاریخ و جغرافیای تاریخی نقش عمده را عهده می گیرد و اجمال های ساری و جاری در جای جای اثر حاضر، جای خود را به تفصیل های ضروری تری وا می گذارند و می سپارند که از حلّ گره های سیر و تطوّر موضوع برآیند.

مروری سرسری بر این گونه مندرجات و نظری گذرا در این گروه از محتویات، بسنده خواهد بود تا رنگ و بوی یک نگرش و نگارشی تشخیص داده شود که بر پایه ی هنجارهای پژوهشی، گزارش و نگارش را با روشن نمودن ریشه ها و پیش کشیدن پیشینه هایی آغاز می نماید که در نمونه ی حاضر، گشودن راز پیشرفت شیراز در گروی آنهاست و نگریستن بر پایه ی این پیشینه هاست که آگاه گشتن بر علل و عوامل تعالی و تکامل شیراز را امکان پذیر می گرداند و در نمونه های دیگر نیز یگانه راه به میانه ی میدان تفحّص در خصوص موضوع اصلی در شمار می باشد.

امّا در کنار فواید پژوهشی و ارزش آکادمیک، این ویژگی ها با ازدیاد در آگاهی و دانش و بهبود دیدگاه و بینش، بی تردید در نگاه گردشگر ابعادی از آگاهی و آشنایی حاصل می کنند که در پی آن، چون آثار تاریخی و باستانی را به مشاهده می رود و در درون خویش آهسته در اندیشه فرو می رود، همه ی آن یادگارها را سرشار از خاطرات روزگاران گذشته و پر از داستان هایی می یابد که با خطور بر خاطرش دست آوردهای گردشگریش را برخوردار از غنا و عمق و پیوستگی می گردانند و در چشم او خود امر گردشگری را واجد شور و انگیزش و مایه ی لذّت و تمتّع نشان می دهند و موضوعی شایسته ی شوق و علاقه.

در واقع یادگارهای گذشتگان به سان روزنه های هستند که دیدن و نگریستن به روزگاران گذشته را میسّر می سازند و بلکه اصلاً گذشته ای که گذشته باشد، در میان نیست. در حقیقت حتّی دورترین گذشته های ما نه از ما به دورند و نه هرگز گذشته اند، ماییم که کور از دیدن گشته ایم، آن هم از وفور و فوران و انباشتگی همان چیزها است و همین حضورشان ما را واداشته که غیر از بودنشان را نشناسیم، همین وفورشان در ورای چشمان ما قرارشان داده. و الّا پس از طبیعت که ما را در احاطه ی خویش مشروط به خویش و مربوط با خودش کرده و در معنای سنگین و همگانی عالَم بی هیچ چون و چرایی ما را در دل خویش دارد و بدین سان حضوری بی وقفه در آگاهی و نگاه ما و ظهوری مشرِف هر گونه کنش روانی و زبانی ما دارد و حتی نحوه ای خاص از وجود را بر محوریت خاصی که به نزد ما واجد است، رقم می زند، آیا این تاریخ ما نیست که به همان گونه ما را احاطه نموده و هرچند به ظاهر از وجودی در گذشته بنیاد دارد، امّا حاضر و موجود در هر اکنون و هر زمان هر انسان است؟

آری، از نظرگاهی می توان گفت که گذشته ها گذشته و سر گشته اند و در پس سر ما و بیرون از گستره و میدان دید ما قرار گرفته اند، امّا آیا انکار می توان کرد که از نظرگاهی نیز و از زاویه ی نحوه ای دیگر از وجود که سخت بسته با ما و پیوسته به ماست، شاید بسی بیشتر این گذشته ها و سرگذشت ها در پیشاروی ما در پیشروی اند و برابر چشمان ما و در مسیر و میدان هشیاری و رفتار و گفتار ما ازدحام کرده و متراکم شده اند، ولو که بیش از شبح و نقش مشوّشی از انباشته های گذشته ها نباشد که در درون و بیرون ما حضوری مرموز و ظهور و بروزی رازآلود دارد. از این سوی ماییم که وجود خاصّ ما متّصف می گردد به شأن و شیوه ای دیگر که حیث تاریخی وجودمان را می سازد و می پردازد که در هر گستره ای از عالَم داستانی را به دست ما می دهد و روزگاری را آمیزه ی هشیاری ما می کند و در فضاهای غیر مأنوس با ازدحام عناصری غریبه و قضایایی دور و ناملموس و تراکم قصّه هایی بی ترتیب دست به گریبانمان می کند و با وزن این بار تاریخی بیگانه فشاری تلخ بر شانه های ما تحمیل می شود و در اشباع شدگی فضاها از قضایای گسسته ی نابسته به ما نفسمان تنگ می شود و سنگین، مگر که ذخیره ای از تاریخ آن دیار و برخی روزگارانش تدارک دیده و همراه خویش کرده باشیم، که در این صورت نه تنها آن فاصله ی توصیف شده حوصله ی ما را تخفیف نمی دهد و آن قصّه های بیرون از قصد و مقاصد ما دیگر با غصّه هایی که صید ما را مترصّدند، به تضعیف ما نمی آیند، بلکه گستره ی زیستن و نگریستن ما را از مرزهای نخستینش فراتر می برند و با افزودن بر دانسته ها و احساس های ما قلمروی خواستن و توانستن ما را فراخ تر و فربه تر از پیش می کنند، و به اختصار و اجمال می توانم بگویم که بر عالَم ما می افزایند و بر تاریخیّت ما نیز، بنابرین موجب ارتقای سطح وجود ما می شوند و منجر به اعتلای نحوه ی وجودی ویژه ی ما می گردند.

یادگارهایی که در هر شهر و دیار این مرز و بوم برابر خود می یابیم و بنیادگذارانشان پیشینیان و گذشتگان بوده اند، طبعاً یادآور و نشانگر یک پیشینه و سرگذشت می باشند و می توان آنها را روزنه هایی باز بر روزگارانی دیرباز قلمداد کرد که از قلمروی دید و شنید ما آنقدر بعد دارند که در ورای انس و لمس ما و فراتر از تماس و احساس ما باید جست و جویشان کرد، در موادّی که پیوسته جولانگاه تاریخ بوده و بنابرین بر آنها ردّ پاهایی برجای است و یا که موادّی برای درج و ابقای زبان بوده اند و پذیرای نقش و کتابت، یا سازه ها و مصالحی بوده اند برای عمارت ها و ابنیه، یا از زمره ی محصولات کاربردی و…. که اینها همه منابع مادّی تاریخند و موسومند به میراث فرهنگی. یا باید جست و جوی خود را به کتابخانه ها برد و آن از یک دسته کتاب ها و موادّ مکتوب که میراث مکتوب و منابع معنوی تاریخ را تشکیل می دهند، سود جست و مدد خواست.

ما نیز دست استمداد به همین دو دسته از مواد دراز نمودیم، امّا خواسته ایم که تا حدّ امکان شیراز پیشین و پیشینه ی شیراز را در چشم انداز این یادگارها و از دریچه و روزن همین آثار تاریخی برابر چشمان خوانندگان قرار دهیم که موسوم به جاذبه های گردشگری اند و جذب کننده ی گردشگرانند به شهری که در آن واقعند، در اینجا شیراز عزیز.

و امّا پژوهش های جدید که پدیدآمده ی مطالعات گونه گون و تتبّعات همه گونه ی دانشمندان و کاوشگران داخلی و خارجی است، پس از استخراج آنها از میان خروارها منابع عاری از ارزش علمی و دور از روشمندی امّا مدّعی آنها و متداول تر از آنها، هم واسطه ی دسترسی به بسیاری از منابع دو گروه پیشینند و هم مستقلّاً گستره هایی سرشار از اطّلاعات و خاصّه نگاه ها و بینش هایند و در گستره هایی فراخ از این دست که تاریخ و باستان شناسی و جغرافیا و جغرافیای تاریخی و بسیاری رشته ها در حال واحدند و در عین حال هیچ کدام، بایسته ی مراجعه و شایسته ی مطالعه اند و در زمره ی مصالحی که به وام گرفته می شوند و البتّه با تصریح به نام ها و نشان هاشان.

گمان می کنم که دیگر کاملاً آشکار گشته باشد که چرا مد نظر داشتن میدانی فراتر از امتداد واقعی موضوع مورد پژوهش، به مثابه ی دامان طرح موضوع و دامنه ی حواشی همبستگی موضوع و پیرامون آن یک امر کاملاً بایسته می باشد، امّا گذشته از آنچه در باب حرکت بر خلاف جریان طبیعی زمان برای توسعه ی میدان دید گفتم و گفتیم، عامل تعیین کننده ی دومینی که به نحوی مشابه و متفاوت حاکم بر وجود شیراز است و آن نیز لازمه ی مادیت مصالح و سازه های شهری است، عنصر مکان است و کمابیش واضح می نماید که تطبیق این مبنا بر موضوع حاضر که شیراز باشد از طریق گستردن میدان دید به نحو دربرگرفتن بالاجمال اقلیم و استان فارس، البته با یک دید محیطی و نه دیدی مرکزی، تحقق خواهد یافت و در واقع فراتر رفتن از خصوص موضوع در اینجا برابر است با اینکه مقیاسی بزرگتر برای نظاره ی انتشار مکانی شیراز و همچنین نظرگاهی بالاتر و از فراز که احاطه بر تمامت شهر و بهره ای از پیرامون آن را میسر سازد برگزینیم و و البته این گستره ی جغرافیایی در ارتباط با راستایی و امتدادی در تاریخ و از محور زمان واجد معنا و مبنا تواند شد. در هر حال اقلیم فارس آن دامان پاکی است که هم شهر مورد پژوهش ما از دل آن بر آمده و هم که بسیاری از آنچه در این نوشتار خواهیم آورد، ناظر به روابط و علایقی است که میان شهر خردسال شیراز و اقلیم دیرین فارس، اتصالاتی بعضاً بسیار مهم را برپا می داشته و این مسلّم است که ما باید میدان دید را تا حدودی بگستریم که بتوانیم آن را براقلیم فارس انطباق دهیم.

گمان نگارنده بیشتر بر این است که می توان بدواً یعنی در اینجا که مجال بسترسازی و زمینه گستری می باشد به راستای متناظر با گستره ی اصلی تحقیق نپرداخت و صرفاً به بستری باستانی که آغازگاه پژوهش را می سازد و نیم نگاهی به اوضاع فعلی و رسمی آن اکتفا نمود تا به مدد آن بستر باستانی نقطه ی شروعی در مسیر دور و دراز سفر تاریخی خود فراهم نموده باشیم و به مدد آن زمینه ی این زمانی اساساً بازگشت خویش را از امروز بدان روزگار نقطه ی آغاز امکان و بنیان فراهم نموده باشیم، و اما آنچه در طی باقی این راه بلند حاجت بدان افتد با همین معین و معلوم بودن نقاط کلیدی مذکور در همان جای و موردی که لازم آمده قابل تمهید و تدارک است.

1. دورنمایی از شهر شیراز

شیراز امروزین، یکی از شهرهای بزرگ و مرکز استان فارس در جنوب غربی کشور ایران، با جاذبه ‌های بی شماری که در برابر هر گونه گردشگر برای عرضه دارد، آنچنان آوازه ای به عنوان شهر شعر، شراب و گل در همه ی گوش ها افکنده و آنقدر در برابر هر نظر و بصر جلوه گری کرده است که در راستای تهیّه ی شناخت- نامه اش عذری تمی یابیم که بتواند تکرار مکرّراتی از قبیل اطلاعات کلّی و عمومی ِ این شهررا توجیه کند، لذا در این مقام با احتیاط و با التزام به اختصار بسنده می کنیم که یک دسته از بنیادین ترین داده ها را یادآور شویم و مروری کنیم بر پاره ای آمارها و شمارها، از قبیل اینکه شهر شيراز با ۱٬۲۰۴٬۸۸۲ نفر جمعیت، ششمین شهر بزرگ و پرجمعیت ایران، پس از شهرهای تهران، مشهد، اصفهان، تبریز و کرج محسوب می‌گردد، که این شهر در فاصله‌ ی ۹۱۹ کیلومتری‌ جنوب تهران در ارتفاع ۱۴۸۶ متری از سطح دریا در دامنه ی کوه ‌هایی از رشته ‌کوه زاگرس محصور شده است که موسومند به دراک، بمو، سبز پوشان، چهل مقام و باباکوهی و آب و هوای معتدل شیراز هم مدیون وجود این کوه ها و مرهون احاطه شدن شهر با آنهاست.

رودخانه ای فصلی، معروف به رودخانه ی خشک، پس از گذر از دل شیراز به دریاچه ی مهارلو واقع در جنوب شرقی شهر می ریزد، البتّه تنها در فصل زمستان و بهار که آب دارد.

شیراز گذشته از شهرتش به شهر شعر، شهر باغ و گل و بلبل است و با داشتن نمونه هایی متعدّد و متشخّص از باغ، که در فرهنگ ایرانیان جایگاهی ویژه و والا را داراست، از دیرباز چنین آوازه ای نیز واجد است و قصّه ی منحصر به فرد بودن شراب شیراز و شهرت جهانی اش در همه ی دنیا نیز از همین ویژگی سرچشمه می گیرد که شیراز از دوران باستان باغ‌های انگور فراوانی داشته که پایه و مایه ی این شراب شهره ی آنند. در میان باغهای این شهر که امروزه بیشتر در شمال غربی شهر و در مناطق قصر دشت، کشن(کوه شن)، چمران و معالی آباد واقع شده‌ اند، برخی باغ ها از قبیل باغ ارم، باغ عفیف آباد، بقعه ی هفت تنان، باغ دلگشا و باغ جهان نما از حیث تاریخی نیز حایز اهمّیت بسیارند و حتّی در زمره ی مراکز مهم توریسیتی و جاذبه های گردشگری در شمارند.

نقش ویژه‌ ی شیراز در فرهنگ ایران کاملاً آشکارست و برای پی بردن به آن کافی است که تنها به فهرست مفاخر و مشاهیرش توجّه کنیم؛ قی المثل اگر تنها نگاهی گذرا و سرسری به شاعران بسیاری بیندازیم که از این دیار برخاسته یا در آن بهذ سر برده ‌اند، در میان ایشان سعدی و حافظ را می یابیم که از بنیان ها و بنیان گذاران فرهنگ و ادبیات جهانی و از بنیادهای فرهنگ امروزین و نگرش و منتالیته ی ما ایرانیانند و آرامگاه هایشان در شیراز همواره پذیرای گردشگردان بسیاری از اقصی نقاط این کره ی خاکی می باشند.

2. زمینه ای از جغرافیا و طبیعت شیراز

3. در جست و جوی آغازی خردپذیر برای شیراز

شهر شیراز که همراه ِ نامش در روزگاران گذشته لقب هایی چون دار الملک، دارالعلم و برج اولیاء به چشم می خورد، درسرتاسر دوران اسلامی، شهر والی نشین ایالت فارس بوده و موقعیت یک مرکز سیاسی و اداری همانند شهر استخر در دوران ساسانی و شهر پارسه در دوران هخامنشی را دارا بوده و بلکه جانشین همان ها در دوران اسلامی باید قلمداد گردد، در ضمن اینکه فراتر ازاین جایگاه، در دوران صفّاری، بویهی و زندی، پایتخت سراسر کشور ایران هم بوده است.

به حسب گزارش تاریخنگاران، شیراز را شخصی به نام محمّد، برادر و یا پسرعمّ حجّاج بن یوسف، والی معروف عراق در زمان خلفای اموی، در سال 64 هجری قمری بنیان نهاده است ،

1-3. پیشینه و پشتوانه ی پیدایش شهر شیراز

الّا که با تأمّل در تعبیر حمد الله مستوفی که در جای بنیان نهادن شهر سخن از تجدید عمارت کرده، این منقولات متزلزل می شود و داده های مذکور مورد تردید قرار می گیرد، خاصّه که مستوفی از تاریخ نگاران دقیق و معتبر است و کلمانش را با حساب و کتاب می پردازد. حال در فقره ی مورد نظر هم آنچه به ذهن متبادرمی شود، بیشتر این است که احتمالاً پیش از اسلام هم در همین مختصّانی که بعدها شهر چدید الاحداث شیراز واقع است، یا در نواحی پیرامونی آن، اقامتگاهی همنام قرار داشته که نام خود را به شهر جدید سپرده.

واقع امر این است که نمی توان به راحتی به روزگاران پیش از تجدید حیات شهر شیراز سرک کشید، بنابرین تخمین قدمت آن هم دست کم تا زمانی که به مدارک و شواهد تازه ای دست نیابیم، خارج از حیطه ی امکان ماست و تنها در به واسطه ی مدارک و یا آثاری که شاید بعدها یافت گردند، نمی گوییم که این امر مطلقاً غیر ممکن است.

بله، هستند مواردی از بناهای باستانی که در جلگه ی شیراز جای داشته اند و بعضاً ویرانه هایشان بر جای مانده، یا شواهدی در آثار جغرافیا دانان و تاریخ- نگاران قدیم و نیز موادّی از قبیل الواح، مهرها و کتیبه های به دست آمده و برخی استدلال ها و استنتاج ها که ما را به ظاهر ناچار می کنند به قبول پیشینه ای باستانی برای شیراز، امّا نشان خواهم داد که اینها با جدید الاحداث بودن شیراز در منافات نیستند.

برداشت مذکور تقویت می شود با منظور نظر قرار دادن پاره ای از بناهای باستانی واقع در جلگه ی شیراز که آثارشان تا حدودی برجای مانده و نیز گزارش مؤلف گمنام کتاب حدود العالم من المشرق الی المغرب در باب دو آتشکده و یک دژ باستانی در این جلگه، که در روزگار او هنوز بر جای بودند.

حال اگر به این عرایض ضمیمه کنیم که در یکی از الواح گلی عیلامی متعلق به ۴۰۰۰ سال پیش، که در ژوئن 1970م در گوشه ی جنوب غربی شهر شیراز به دست آمد، سخن از شهری رفته که «Tiraziš» نامیده شده ‌است و مدّ نظرمان هم باشد که واژه ی مذکور در این لوح به حسب آواشناسی تاریخی و تطبیقی به طور حتم در فارسی باستان «شیرازیش» تلفظ می گردیده ‌است، برای نخستین بار اشاره ای به نام شیراز را در منطقه ی شهر شیراز شاهدیم و آن هم از تاریخی که 4000 سال فدمت را برای این شهر مسلّم می گرداند.

نیز در الواح گلی به دست آمده از تخت جمشید که به زبان عیلامی می باشد، سخن از دژی می رود که نامش در دو لوح به صورت تیرازیش و شیرازیش T/Ši-ra-iz-iz-iš ضبط شده است، کما اینکه در مهرهای رسمی ساسانیان، مکشوفه در شرق شیراز، نام مزبور به چشم می خورد.

نقوش برجسته ی کهن ساسانی در برم دلک و گویم، آثار هنر ساسانی در ویرانه های قصر ابونصر، در کنار گزارش های نویسندگان کهن کتاب های جغرافیایی و تاریخی در مورد دو آتشکده ی ساسانی با نام های هرمزد و کارنیان و نیز دژی موسوم به شاه موبذ یا پهندر که گویا تا سال 1620 م هم وبرانه هایش بر جای بوده، همگی دلالت بر این امر دارند که دست کم در اواخر دوران ساسانی شیراز شهری آباد و پر اهمّیت بوده است ، و احتمال می توان داد که مرکز حکومت جلگه ی شیراز بوده، تا آنکه در فاصله ی سال های 61 تا 74 ه ق، مسلمانان طی یک سلسله لشکرکشی ها از طریق بصره موفق به فتح ایالت ساسانی فارس و جزایر آن و بخشی از خوزستان شدند و قصّه ی تجدید بنا پیش آمد.

2-3. آغازه ها و سازه های تجدید حیات شیراز

3-3. مرور اشاراتی از منابع تازیان در مورد فتوحاتشان که راجع به شیراز در این دوران می شود (13 تا 64 ه ق)

از تواریخ و دیگر آثار و منابع آنچه بر می آید این است که مسلمانان در حوالی شیراز بی آنکه به شهری برخورد کنند، با دژهایی رها مواجه شدند (62 ه ق) که در دوران محاصره ی شهر استخر، پایتخت ساسانی فارس، از عوامل تسهیل کننده ی اردوگاه نظامی مستقر در جلگه ی شیراز محسوب گشته اند . بلکه بلاذری حتی با صراحت حکایت از فتح آنها به میان می آورد و به وضوح می نویسد که ساکنان آن دژها باجگذار اعراب شده و پرداخت جزیه را باطیب خاطر پذیرا شدند.

اما از مجموع همه ی این مواردی که آورده یا نام برده شد، گذشته از پیشینه ای اقلّاً تا دوران ساسانی، این مطلب نیز کاملاً معلوم می گردد که در زمان فتوحات مسلمانان، این شهر دیگر آنچنان مسکون و آباد نبوده و بیشتر حالت یک پادگان را داشته و یک شهرک سوق الجیشی را. بنابرین هیچ منافاتی در میان نبست و بلکه مناسبت تام و تمام وجود دارد میان آنکه شهری با پیشینه ای هزاران ساله به این وضعیت درآمده باشد، که مورد استفاده ی نظامی اعراب مهاجم قرار گیرد، که تجدید بنا گشته و مجدّداً به شکل شهری مسکونی و اداری بازسازی یابد، بلکه این مراحل به نظر کاملاً خردپذیر می آیند و آشنا.

4-3. دامان پارس به کامه ی لشکر تازیان برایشان کرسی یی اسلامی و شهری تازه بار می آورد

و امّا قصّه ی تجدید بنا از این قرار بوده است که پس ازفتح شهر مهم و کلیدی استخر، بسیار زود اعراب فاتح دچار دلنگرانی و بی اعتمادی نسبت به این شهر دیرینه ی ساسانیان می گردند، چه آنکه پیوندهای تنگاتنگی این شهر و شهروندانش را به دودمان ساسانی و آیین زرتشتی گره می زند. بنابرین در صدد برمی آیند که برای سرزمین های تازه تصرف کرده ی مذکور پایتخت اسلامی نوینی در نهایت شکوه و عظمت بنیان نهند که از حیث وسعت و جذّابیت در پایه ای باشد که حتی یادی از شهر استخر در کنار آن در اذهان مجال نیابد.

5-3. روزهای آغازین زندگیِ ِشیراز تازه زاد (64 تا 183ق)

امّا واقع امر این است که علی رغم این برنامه های بلندپروازانه و البتّه متعارف و معمول به نزد عرب- چنانکه کوفه نیز بر همین پایه پدید آمد و بعدها سامرّاء- و صرف بودجه ای قابل اعتنا، دو قرن تمام شیراز در کنار استخر اساساً وجودی سایه وار و هاله ای هم نتوانست نصیب خود کند و شیراز کاملاً بر خلاف آن غرض و غایت اعراب که علّت احداث آن بود، و علی رغم تمهیداتی که برای تأمین و تضمین غرض مذکور اندیشیده و در تحقّق دادن آنها کوشیده بودند، نه تنها شهر استخر را از یادها نبرد، بلکه در این روزگار در کنار آن حتی به این پایه از اهمّیت نرسید که به عنوان شهری در همان اقلیم یاد از آن شود.

بازاندیشی منصفانه ی شکست شهر تازه ی شیراز تحت شعاع شهرت و آوازه ی دیرباز اصطخر بیشتر عللی ایجابی در جانب استخر برای حفظ موقعیّت به دست می دهد تا عللی سلبی از سوی شیراز، یعنی علل اهمیت و مرکزیت استخر کماکان در میان بوده اند، حال شیراز اصلاً بلانفص، امِّا طبیعی است که فاقد وجهی یا وجوهی است برای ترجیح یافتن بر وجوه متعدّد و پرسابقه و بالفعلی که جایگاه استخر متکی به آنهاست.

شاید هم، همچنانکه برخی از پژوهشگران گفته اند، یکی از عمده ترین علل این تعطیل و تعلّل، این واقعیّت بوده که جامعه ی بزرگ زرتشتیان با ادامه به سکونت و فعّالیت خود در شهر استخر، همه ی منابع مالی و فرهنگی، همه ی روابط اجتماعی و سیاسی و همه ی عناصر و مظاهر اقتدار و احترام را در استخر نگاه داشته بود و این جامعه ی مورد احترام و پرنفوذ و تعیین کننده در روزگار مذکور نه گرایشی به پذیرش آیین تازه داشت و نه هیچ تمایلی و تحمّلی که آواره ی شهری نوزاد گردد که آن را زاده ی درآویختن و درآمیختن مهاجمان بیگانه به دامان پاک اقلیم فارس می یافت. هم از این روی مورّخانی از قبیل ریچارد فرای معتقد شده اند که رونق یافتن شیراز تنها از زمانی آغاز شد که جمعی کثیر از زرتشتیان به اسلام روی آوردند.

6-3. آشیان اهل بیت

امّا در عین قبول مجموع علل و عواملی که استخر را همچنان سرافراز و شیراز را ناکام نگاه داشته بودند، صعود ناگهانی شیراز را نه در صرفاً تغییر دین از سوی بخشی از جامعه، که بل حاصل تحقّق یافتن آن وجه امتیاز و مزیّت استثنایی میدانیم که پبشتر در میان نبود تا اوضاع را به نفع شیراز بگرداند.البته نظر فوق نیز به هر حال بی نصیب ازحقیقتنباید باشد، امّا عمده ی حقیقتی که روح در کالبد شیراز دمید و امکان پذیر ساخت که این شهر یک شبه ره صد ساله برود، سلسله ای از مسافرت ها و مهاجرت ها به شیراز بود و دسته ای از سکونت ها و اقامت ها در آن، که سرکوب ها و تعقیب ها در پی داشت و شجاعت هایی و شهادت هایی، که یادگار آنها زیارتگاه هایی شد و یادمان ها و عمارت هایی، که زائرانی از هر کجا روانه ی شیراز کرد و از میانشان کسانی خانه و کاشانه را به شوق همجواری به شیراز انتقال دادند و دیگرانی وقف ها کردند و نذورات، که باز از آنها عمارت های آرامگاهی مناسب ساخته شد و مسجدها و مدرسه ها، که اینها باز طالبان علم را و صاحبان آن را و قاریان و مقریان را و حدیث دانان و حدبث خواهان و … را جذب نمود و تجمّع اینان خود جامع همگنانشان از اطراف و اکناف شد و با این تمرکز و انبوهی شهر بدل شد به مرکزی و پایگاهی از حیث علوم و معارف و ادب و فرهنگ.

نیز در این میانه که روند زنجیره وار مذکور در جریان بود و دست آورد های آن در تصاعد بود و تزاید، این شهر فراموش از یاد های بیگانگان و خاموش در میان سر و صداهای دیگر شهرهای پیرامون، ناگاه در نگاه قدرتمدارانی که در این روزگار خواهان فرمانروایی نیمه مستقل یا مستقل ایرانیان بر سرزمین خویش بودند، جلوه گری و خودنمایی توانست کرد و بدین سان صفاران که این برنامه را جامه ی تحقق پوشاندند، شیرازی را که پپیشتر آوازه ای به عنوان شهر هم نداشت، پایتخت خویش ساختند و اهمیت شهر استخر به شیراز منتقل شد. از پس ایشان فرمانروایان سلسله ی آل بویه نیز در قرن چهارم و پنجم هجری شیراز را به پایتختی برگزیدند و دولت مقتدر و پایدار و فراگیر و اثرگذارشان را که حتی خلیفه ی بغداد را بازیچه ی خویش گردانده بود، از شیراز اداره می نمودند و بر قلمروی وسیعشان حکم از شیراز می راندند و خود در شیراز می ماندند و در شهر مزبور حصاری بنا نمودند و مساجد، قصرها، کتابخانه ها و دیگر ابنیه ی ماندگار از خویش به یادگار نهاندند و چند تن ایشان هم در بقعه ی مبارکه ای که خود بر سر مزاری مقدّس از همان دست زیارتگاه های مذکور دز فوق، احداث نموده بودند، مدفون گشتند، یعنی در بقعه ی مشهور علی بن حمزه علیهما السّلام.

از دیگر سوی مسلّماً این جایگاهی که شیراز به عنوان مرکز حکومت های موفّق و مقتدری چون صفاریان و دیلمیان یافته بود، خودبه خود آن را به صورت کانونی برای مشاهیر سیاست و فرهنگ و دین و دانش و میدانی برای عرضه و ارایه ی اندیشه های تازه و منش ها و روش ها و آموزه های دیگرگونه و مکانی برای ظهور آبادانی و بناهای باشکوه و هنرها در می آورد و این خود عاملی عیان و علّتی معلوم در شکوفایی و بالندگی و والایی و پویندگی شهر شیراز است.

به هر حال به زعم اینجانب آن عاملی که متصف به تقدم زمانی است، یعنی جمع آمدن بزرگان خاندان علوی در این شهر و در آمدن شیراز به صورت یک قرارگاه و مرکز برای برادران و یاران امامان معصوم بود، که خود تعلّق عامل دوم به شهر مزبور را، که پیشینه اش فاقد هر اولویت و اولیتی برای این موقعیت بود، اساساً امکان پذیر ساخت و تحقّق آن را بر پایه ی این رویدادهای زنجیره ای و پیامدهای در حال پدیدار شدن آنها، به سبب استعداد و قابلیت هایی که در خویش پدید آورده بود، به خود تخصیص داد. هرچند که در این پژوهش هر دو عامل و بلکه عوامل دیگری را که موجبات اعتلا و شکوفایی شیراز را فراهم آوردند، از دل تاریخ آن به ظهور خواهیم کشید و با هم سنجید و باز اندیشید.

بلکه می توانیم و می خواهیم عقب تر هم برویم، تا داستان این راستانی را که با برخاستن به قیام برای اسلام و تحت لوا و ولای امام خویش اسطوره آفریدند و حماسه، که با دادن جان و خون خویش به اسلام جان دادند و به تاریخ رنگ، که با آرامگاه هایشان مقام و جایگاهی به شهر شیراز دادند که گام به گام راه شهرت و آوازه را پیمود و بر پیشرفت و اهتزازش افزود، از آغازش باز گوییم، باشد که راز پرواز ناگهانی و بی پایان این شهر پیشتر خفته و خموش را بدین سان بهتر دریابیم.

به ویژه که مروری بر شورش های هاشمی و شیعی که در دیار ایران به ظهور پیوستند و نظری در جنبش های علوی و عبّاسی که یا پیش درآمدها و مکاتب نظری آنها، یا پیامدها و عواقب نظری آنها بودند، هم ابزاری کارآمد و پرفایده در شناخت قرون اولیه ی حیات اسلامی ایران و ایرانیان است و هم دیباچه ی ضروری و بایسته ی هر گونه شناخت و معرفت معتبر و شایسته ای نسبت به دوران سپسین تاریخ ایران و تحولات سیاسی، دینی، فرهنگی و اجتماعی ایران عهد اسلامی است، همچنانکه کلید فهم جریانات بعدی تاریخ خود شیراز است که یکی از محورهای پژوهش کنونی ماست و می تواند یکی از معیار های گزینش ما در نمونه ها و گونه هایی باشد که در راستای شناساندن این شهر به واسطه ی این شناختنامه جهت تفصیل و برجسته نمودن، از میان آثار تاریخی در معنای میراث فرهنگی مادی، میراث مکتوبی که اعم از اسناد و مدارک مکتوب تاریخی است و آنچه که صورت مکتوب میراث ملفوظی است که دیگر در اختیار ما نیست و آنچه که خود تاریخنگاری بوده و آثاری که در حیطه ی ادبیات و فرهنگ و اندیشه و دانش در دامان شیراز برآمده اند، مشاهیر و اعلام ی که به شیراز تعلّق دارند، ادوار تاریخی، خاندان ها و گروه ها و سازمان های اجتماعی شیراز و… می توانیم انتخاب و اختیار کنیم.

امّا بحث اوّلیه ای که زمینه هایش را تمهید نمودیم، یعنی چگونگی درآمدن شهر شیراز به صورت شهری که می توان آن را نیز همچنان که در روایات در باب قم آمده است، آشیان اهل بیت- علیهم السّلام- شمارد و خواند،هر گونه که می اندیشیم به یک حالت تنها و جدا در مرزها و حدود خودش، عملاً از زیست-بوم معنایی خویش خارج شده و این بحث اساساً گسسته از تاریخی گسترده تر و فراگیرتر که آغازگاه های مهاجرت ها و مسافرت ها و انگیزه ها و نظرگاه های بزرگان اهل بیت و با رعایت ارتباط های فیمابین و تأثیرات و تأثرات میان آنها در سعه ی آن بگنجد، امری کاملاً بی معنی و بی هوده خواهد بود، کما اینکه گستره ی عمومی تاریخ ایران اگر در نظر نباشد، داستانی پر کم و کاست و بی راستا را روایت کرده ایم که بیرون از بسترهای به بار نشستن کلّیت این جنبش ها و وحدت مجموع بخش های آن به عنوان عاملی مستمر و استوار که در تعامل و ترکیب با نگرش ها و انگیزش ها و گرایش ها و گروش های ایرانی توانست اوّلاً منجر به سقوط خلافت اموی و برآمدن خلافت عبّاسی و ثانیاً رنگ و بوی ایرانی به خود گرفتن خلافت اعراب تا حد غلبه ی عنصر ایرانی بر دوره ی اول خلافت عباسی و ثالثاً استقلال از خلافت عباسی و استیلای خاندان های ایرانی بر ایران در عصر عباسی دوم گردد، به کلّی عقیم از زادن هر معنا و عاجز از همراه آوردن هر مبنایی است.

بنابرین نخست بایسته است که ازحال و روز ایرانیان در روزگار امویان سخن آغاز کنیم و ببینیم چگونه و به چه ترتیب و چرا و در طی چه ماجراهایی بود که امویان به دست ایرانیان برافتادند، در عین حال عامل دیگر را که عامل اهل بیت – علیهم السّلام – باشد می توانیم در همین الگو و قالب و در لابلای همین گزارش تاریخی کاملاً مورد بررسی قرار دهیم.آنگاه طبیعی است که ارزیابی کنیم و بسنجیم که دو نیروی ایرانی و هاشمی آیا تا چه حد با انتقال قدرت و خلافت از بنی امیه به بنی عباس توانستند خواسته ها و جسته های خویش را به دست آورند و اینکه در واقع بنی العباس چه کردند و با همان حامیان و عاملان پیروزی خود چه کردند و متقابلاً با چه واکنش هایی مواجه شدند و اینجا دوره ای دیگر از مبارزات متحدانه ی ایرانی و هاشمی را می بینیم که اوج آن را در ولایتعهدی امام رضا علیه السّلام می یابیم، امّا سپس ناظر شهات های پی در پی و مقاومت های پیاپی می شویم، از جمله قیام حضرت احمد بن موسی علیهما السلام و برادران و همراهانشان و شهادت همگی آنان در شهر شیراز که چنانکه گفتیم آن را عامل اصلی رونق و پیشرفت و شکوفایی غیر مترقبه ی شیراز درمی یابم.روند و فرایندی که در طی ادامه ی گزارش تاریخی خودمان تا لحظه ی کشته شدن متوکل عباسی پیش می بریم.آنگاه توجّه خود را از بغداد به سمت سیستان می بریم که در آن دیار یعقوب لیث صفّار قیام کرده و با او همراه می شویم و به زودی در معیّت او وارد شیراز می شویم، می نگریم که چگونه پایتخت می شود و می بینیم که چگونه عمرولیث صفّار با بنای مسجد جامع عتیق شیراز را به شهری مهم تبدیل می کند.سپس پیش می رویم تا دیلمیان را در شیراز می یابیم و شاهد تجدید حیات تشیّع و عشق به اهل بیت علیهم السّلام، که اقتضای مقابر مقدّس آن دیار است، می گردیم و می بینیم چگونه شیراز بدل به یک دولتشهر می شود، کما اینکه با مشاهیرش، خاصّه صاحبدلانی که ستارگان درخشان آسمان عرفان و تصوّفند، ملاقاتی می کنیم. سپس به سوی اتابکان فارس می شتابیم و اوج و قله ی حیات فرهنگی شیراز را در عصر سعدی و حافظ از نظر می گذرانیم و درنگ هایی می کنیم برابر سنگ های اولیه ی باشکوه ترین عمارات تمدن و ادب و علم و اندیشه، آنگاه دوران ملوک الطوایفی و تیمور و دوران تاریک را باز در شیراز به نسبت خوب طی می کنیم و سر از عصر صفوی در می آوریم و آن را به سرعت پشت سر می گذاریم، تا پس از گذشتن از کنار نادر در شیرازی که کریم خان زند احیاء می کند، کمی همنشینش باشیم و گردشی هم در یادگارها و کارهایش داشته باشیم، که پس از او و پس از آن سفری خسته کننده در دورانی ملال آور در پیش است که تنها چند میان پرده ی باز نسبتاً سرگرم کننده ی قاجاری و یک زنگ شهرسازی به سبک پهلوی اول و یک کلاس فوق العاده ی میراث فرهنگی و موزه داری دارد که باعث می شود سفر را ادامه دهیم.

در عمل این امر برابر با بازخوانی و بازسازی کل تاریخ شیراز است، امّا اینکه در جای چند مجموعه ی بر گزیده ی مرتب و منظم از اطلاعات و مطالب در حول شیراز که هیچ نظمی در داخل مجموعه ها خود را بر اعضا تحمیل نمی نمود، حالا دنباله هایی متناظر با دنباله ی زمان داریم، ناخواسته و به ناگزیر مضاف بر اینکه ما را به اختیار نمودن شیوه های تاریخ نگارانه سوق می دهد، قالب و نوع ادبی روایی و داستانی را بر ما تحمیل می کند، که باز دشواری های آشکاری در پی دارد، از قبیل اینکه به اقتضای جنس مطالب و فشردگی آنها و عدم تناسب کافی میان داده های مورد نظر و داستان های رایج ، و حجم بالای نام های خاص، اعلام تاریخی و جغرافیایی، اسمای بلاد و امکنه و وفور تواریخی که صرف نظر نمودن از آنها هم نقض غرض خواهد بود. از سوی دیگر در این بین دو گزینه ای که چونان دو نماد افراط و تفریط در حال حاضر رخ می گشایند، یکی تبدیل نمودن تمامی آنچه جمع آوری کرده ایم به یک روزشمار یا گاه شماری می باشد، یعنی اتخاذ رویه ای کرونولوژیک در گزارش و نگارش. دیگر هم این است که اساساً به عنوان نویسنده ای آزاد که داستانی می نویسد و کسی تاریخ و مدرک و سند و ارجاع و استناد از او انتظار و توقع ندارد، روایتی و حکایتی بپردازم که الهامبخش آن این مواد بوده اند.

امّا اتخاذ الگویی روایی برای بازنمایی یک تاریخ واقع شده در زمانی مقدّم و منقضی که عینیّت تمام داشته، خواه ناخواه ما را به لبه های پرتگاه هایی می کشاند که باریکه ی مورد اهتمام و پیگیری ما از یک سوی مشرف به درهم آمیختگی های ناخواسته ی خزنده ای است که از مقوله ی غلبه یافتن بیگاه و بی اختیار ساختارهای کاذب پیش-ساخته ی اذهان ما در ارتباط با هر طرح داستانی و شرح روایی بر طرح و برنامه ی کنونی ماست که آنچنان با یقین و باور در جست وجوی آغاز و میان و پایان برای داستان است که در گستره ی اجزاء عینی و در میان واقع شده های در درون تاریخ انتظار عناصری داستانی از این دست را می کشد، غافل از آنکه چنین برچسب هایی بر هستارهای طبیعی و از جمله بر جریان سیّال و شتابان دگرگون شونده و پر جوش و خروش تاریخ انسانی نه می چسبد و نه اگر بر فرض محال بچسبد، دیده یا خوانده می شود.

حد اکثر کاری که برای تأمین نیاز نهادینه ی امروزین خویش به تفکیک مراحل و منازل و عنوان هر یک را به ترتیب و تسلسل مشاهده نمودن می توانیم انجام دهیم، اکتفاء به التزام به آن موارد در اذهان خودمان است، اگر که مددی به درک منظم تر مشهودات و مسموعات و بیادسپاری بهتر و تسهیل و تسریع در انتقال معانی برساند.

دیگر اینکه گذشته از آنچه در باب حرکت بر خلاف جریان طبیعی زمان در راستای توسعه ی میدان دید گفتم و گفتیم، عامل تعیین کننده ی دومینی که به نحوی مشابه و متفاوت حاکم بر وجود شیراز است و آن نیز لازمه ی مادیت مصالح و سازه های شهری است، عنصر مکان است که فراتر رفتن از آن در واقع در اینجا برابر است با اینکه مقیاسی بزرگتر برای نظاره ی انتشار مکانی شیراز و همچنین نظرگاهی بالاتر و از فراز که احاطه بر تمامت شهر و بهره ای از پیرامون آن را میسر سازد برگزینیم و بلکه میدان دید را براقلیم فارس انطباق دهیم، چرا که اقلیم فارس آن دامان پاکی است که هم شهر مورد پژوهش ما از دل آن بر آمده و هم که بسیاری از آنچه در این نوشتار خواهیم آورد، ناظر به روابط و علایقی است که میان شهر خردسال شیراز و اقلیم دیرین فارس، اتصالاتی بعضاً بسیار مهم را برپا می داشت.

بنا به پاره ای از ملاحظات که در همین درآمد بیان نمودیم آشکار گشت که چرا بایسته است که میدانی فراتر از امتداد واقعی موضوع مورد پژوهش را به مثابه دامان طرح موضوع و دامنه حواشی همبستگی موضوع و پیرامون آن مد نظر داشت و کمابیش واضح می نماید که تطبیق این مبنا بر موضوع حاضر که شیراز باشد از طریق گستردن میدان دید به نحو دربرگرفتن اجمالی ی اقلیم و استان فارس البته با دید محیطی و نه دید مرکزی تحقق خواهد یافت و البته این گستره جغرافیایی در ارتباط با راستایی و امتدادی در تاریخ و از محور زمان واجد معنا و مبنا تواند شد و بیشتر گمان نگارنده بر این است که می توان بدواً یعنی در اینجا که مجال بسترسازی و زمینه گستری می باشد به راستای متناظر با گستره اصلی تحقیق نپرداخت و صرفاً به بستری باستانی که آغازگاه پژوهش را می سازد و نیم نگاهی به اوضاع فعلی و رسمی آن اکتفا نمود تا مدد آن بستر باستانی نقطه ی شروعی در مسیر دور و دراز سفر تاریخی خود فراهم نموده باشیم و به مدد آن زمینه این زمانی اساساً بازگشت خویش را از امروز بدان روزگار نقطه ی آغاز امکان و بنیان فراهم نموده باشیم، و اما آنچه در طی باقی این راه بلند حاجت بدان افتد با همین معین و معلوم بودن نقاط کلیدی مذکور در همان جای و موردی که لازم آمده قابل تمهید و تدارک است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خطایی در این ابزارک وجود داشت