ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد...- بخش یکم



هنرور: جلسه ی ماهانه ی حلقه ی مطالعاتی احیاء طبق روال همیشگی به طور خصوصی و در
منزلی از دوستان در 13 خرداد برگزار شد اما سخن به درازا کشید و 14 و 15 و 16 خرداد نیز نیاز بود تا به جایی رسد. بخش اول عرائض حقیر از قرار ذیل بود و بخش های بعدی پس از اشدّ سانسور تقدیم خواهد شد، اما این مقدمه را واو به واو و عینا همانطور که از فایل صوتی پیاده شده، می آورم، چون دچار خودشیفتگی نسبت به احساسی که در زمان گفتنش داشتم، شدم!




















روزها می گذرد، حادثه ها می آید


انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشیم




خرداد 1342 قیامی شد که پیرمرد در سال های خاموشی و فراموشی
نجف در میانه ی سردی ها و افسردگی های اطرافیان و با آنهمه نشانه ی نابودی و از
یادمردگی تلاش و جنبشش، انتظار فرج از آن می جست و امیدوار می ماند، حال آنکه
روزها می آمدند و می و رفتند، حادثه ها گذشتند و پس از 7 سال همراهان زیادی را باخته و
همراه نمایان بسیاری را شناخته بود، مجال مرجعیتش نمی دادند و بالا رفتن موقعیتش
را محال کرده بودند. او که دلبسته ی عرفان
و فلسفه بود تن به فراموشی آنها داده بود و با آنکه پیوسته در سیاست می نگریست اما
به خاموشی ناچار شده بود. فرزند ارشدش به فضل مشتهر بود و مقبول اهل شهر بود، اما
زیاده نجفی شده بود، عمامه ی ژولیده و یقه ی باز و محاسن کمتر آراسته و خلاصه
ظاهری بی مبالات و سخت متفاوت از وی داشت، که لاجرم نشان ب تفاوتی متناظر در باطن نیز بود.
وانگهی گعده هایش تا نیمه ی شب می پایید، آن هم بیشتر با دشمنان پدر، چنانکه اوقات
بسیاری وقف رفاقت با سیدی بزرگوار و دانشمند از هم سالان و هم پایگان پدرش می کرد
و به ریاست وی یاری می رساند، حال آنکه وی آشکارا دشمنی می کرد و گویند دشنام می
داد، دست کم چهار بار غرور و هیبت حاج آقا روح الله را که به دیدارش آمده بود، با
نپذیرفتن وی شکست، و سرانجام هم که به ناچار وی را در ختم پدرش کنار خویش یافت، وی را
به رفتاری آزرد که نقل آن لازمه ی قصدم از این مقال نیست، چنانکه قصدم آزردن
دوستداران حاج آقا روح الله یا شماتت حاج آقا مصطفی یا تایید بی اعتقادی آن فقیه
بزرگ زیبا چهره که در نجف میان طلبه ها "عروس العلما" خوانده می شد،
نیست. نه، قصدم را در خواهید یافت، اما مقدمه و لازمه اش دریافتن تنهایی و مظلومیت
حاج آقا روح الله در این دوره است....


آیا به خودم اجازه بدهم بی پروا سخن بگویم؟ چرا که نه؟
درباره ی انسانی دارم سخن می گویم که از قضا چون انسان بود و با انسان ها برابر
بود، کارهایی انسانی را آرزو داشت. حاج آقا روح الله را متهم می کردند که هیچ
آسمانی نیست و به کارهای انسان ها و امور پیش پا افتاده دلبسته و پیوسته است.


غریب بود و کم سخن، همیشه کم سخن بود، اما در این سال ها کم
سخن تر از همیشه بود، چون نه تنها مانند هر غریب و غریبه ای آشنا و آشنا تر نشد که
روز به روز تنها تر و تنها تر شد و دیگر نه آن سید جوان با کفایت که ریاست حوزه ی
علمیه ی کربلا داشت و جوان ترین مراجع بود ،در عراق بود تا تازه وارد را چند روزی
آنچنان در کربلا بنوازد و گرامی دارد که جان دوباره یابد و هیجان چندین برابر در
خود احساس کند، نه پیرمردانی غیرسیاسی از مراجع و غیر مراجع که میهمان نوازی عرب
ها را جزو ادب خویش می دانستند، اینک دیگر زنده بودند.


و اگر اول روزی که درس را در مسجد هندی آغاز نمود، جمعیت
مایه ی تعجبش شد، اینک دیگر حلقه ای معدود در درس وی حاضر می شدند و اگر اوایل
ورود علما و فضلا و مراجع در اطرافش بودند، اینک به گواهی همه ی یاران آن دیار و
آن روزگار تنها افغانی ها و پاکستانی ها به بیتش آمد و شد داشتند و اگر در اوایل
ورود همراهان بسیار زیارت هرشبه ی حرم را بر او دشوار نموده بودند و نگران بود که
تعبیر به خودنمایی و معرکه گیری نشود، این روزها جای خالی فرزندش ملموس بود که در این ساعات
به مشاعره ی میرزای بجنوردی و گعده ی آن عروس العلما مشتاق تر بود و البته آنقدر ساده دل نباید بود که مانند برخی خاطره نگاران زنده و مرده ی امروزش بگوییم اج
آقا مصطفی به قصد هدایت و جذب آنها به امام و انقلاب با آنها می آمیخت.


در نامه ای به برادر همین عروس العلما که از کهنه کاران
مرجعیت و فقاهت در قم بود و نیز در نامه ای به فاصله ی چند روز به فقیهی که
میانشان به سعی دوستان بدتر از دشمن و سعایت ها و دسیسه های دستگاه متاسفانه شکرآب
بر زبان نیاورده ای حاکم بود، در این روزها صادقانه نوشت: من که به کلی مسلوب
الاختیار و ناتوان از هر کاری هستم و رهبری مردم و اداره ی حوزه این روزها بر دوش
شما دو بزرگوار سنگینی می کند و شرمنده ام که کاری از دستم بر نمی آید.


واقعیت این است که نقشه ی شاه بر خلاف آنچه در کتاب های
درسی ما نوشته اند و در رادیوتلویزیون در گوش هامان می خوانند،کاملا هم موفقیت
آمیز بود و مردی که در ایران همه را پشت سر خویش داشت و خویش را هم رهبر و هم
شایسته ی رهبری و بایسته ی پیروی می یافت، در نجف آنچنان فراموش و خاموش شده بود که مورخ امروزی به
سختی باور می کند. وی حتی پسرش را آنچنان در کنار خویش نداشت که در سال های بعد.


و باز بر خلاف سخنانی که این روزها زیاد می شنوم، ابدا
مرجعیت نداشت و حتی تاکیدها داشت که مرجع آقای حکیم است و من در نجف فقط یک طلبه
هستم. حال آنکه آقایان نجفی مرعشی و گلپایگانی و روحانی دهمین سال مرجعیت و
آقایان شریعت مداری و میلانی و خوانساری پانزدهمین سال مرجعیت و زعامت را پشت سر
می نهادند.


درد اینجا بود که آنان نیز با وی همراه نبودند و تندرو و
افراطی اش می یافتند. البته وی نیز از آنها چیزی بر دل داشت که می کوشید به کظم
غیظ از دل بشوید و بسته به اینکه تهذیب و تزکیه اش را قریب به عصمت باور داشته
باشیم یا وی را نیز انسانی و مرجعی در زمره ی همانان تصور کنیم، آزادیم که سرکوب
نامهربانانه ی آنان پس از انقلاب را به قصه های مسکوت و غصه های پرسابقه برگردانیم
یا به کودتا و فتنه و ضد انقلاب و آمریکا و اسرائیل. اما این نیز محل کلامم نیست.


نظرم در واقع با دو مطلب دوستان به موضوعی خاص توجه یافت،
یکی که عزیزی از دوستان مجازی قیام 15 خرداد را حرکتی ارتجاعی و واپس گرا یافته
بود و دیگر که برادری در گفت و گویی که با مرجع زاده ای کرده بود، مرجعیت وی را که
15 سال پیش از مرجعیت آقا شروع شده بود، حاصل التفات و عنایت ایشان بازگفته بود.


....


موضوع صحبت امشب من "خرداد" است، که چرا پیرمرد
در آن شرایط منتظر به بار نشستن قیامی مربوط به 7 سال پیش بود؟ مگر در آن قیام چه
قوامی می دید؟ چه چیزی در این قیام از دیده های دیگران قایم کرده بود که اینچنین
امیدوار بود؟ چرا این نیمه ی خرداد سرنوشت 15 سال آینده را در دل خویش داشت؟ چرا؟


آنگاه با 19 خرداد 49 کار دارم. چرا مرجعیتی در 19 خرداد
پایه گذاری شد که به زودی عالم گیر شد؟ چگونه فراموشی ها فراموش و خاموشی ها تمام
شد؟ چرا 19 خرداد هم سرنوشت 8 سال بعد را در خویش تضمین می کرد.


آنگاه به درگذشت شریعتی می پردازم، به مثابه ی یک رخداد صرف، و با وجود و نابودی مورد اختلافش و اندیشه ها
و ریشه های نامتعارفش کاری ندارم، به وفاتش در 29 خرداد کار داریم و اینکه دقیقا
و بر حسب مطالعه ی دقیق چه اثری در انقلاب و نهضت داشت.


دوست می داشتم خرداد 58 را که ولایت فقیه زاده ی آن طالع
غیر قابل تفسیر است، خرداد 60 که انحصار کامل را حاکم و استبداد کلی را کامل کرد،
خردا 68 و تغییر ما لا یتغیر ها و خرداد 76 و خرداد 88 را نیز بررسی می کردم تا
همه گیج و گنگ می ماندیم که این ماه چه شگفت انگیز به سرنوشت ما گره خورده و بر آن حکم رانده و می
راند، گویی لیلة القدر سیاسی ما نیمه ی خرداد است و همان قدر و به همان گونه در
تعیین دقیق لیلة القدر خرداد اختلاف است و معلوم نیست که 14 یا 15 یا 22 یا 27.


بگذریم که این روزها استانداردترین روزهای رحلت مراجع تقلید
و علمای ما در دو قرن اخیر هم بوده اند.


خلاصه می خواهم طالع بینی سیاسی را بنیان نهم و البته
برادران و خواهران مطلب را که گرفتند، خودشان پی گیر شوند و اجازه دهند من درباره
ی زندگی آیت الله خمینی در فاصله ی 43 تا 49 در عراق یک گزارش و تحلیل ان شاء الله
جامع و بی طرف ارایه کنم که هم جایش خالی و هم فوایدش عالی است و البته دوست دارم
به این بهانه خصائص و خصائل ایشان و آن وجوه ممیزه ای را که وی را به رهبری انقلاب
شایسته کردند و آرمان هایش را به عینیت و تحقق رهنمون شدند، بشکافم و نشان دهم، تا
شب سالروز درگذشتشان را گرامی داشته باشم..... .

دانلود همین سخنان

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خطایی در این ابزارک وجود داشت